۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

تاریخ مصرف بسر آمده

موج برآمده ی دگرگونی ها در کشورهای عربی شمال آفریقا و خاورمیانه را می توان از منظر و دیدگاه دیگری نیز مورد توجه قرار داد. حکومت های استبدادی عربی در اکثریت خود رژیم هایی هستند که در یک دوره ی واحدی از تحولات سیاسی و اجتماعی بسر کار آمده و تقریبا در دوران واحدی نیز استحاله یافته و به حکومت های دیکتاوری و پلیسی جدا از توده درآمده اند و تنها هدفی که دنبال کرده اند حفظ قدرت به هر طریقی بوده است. آغاز این تحولات قدرت گرفتن ناصر در مصر و پایان آن در کودتای سرهنگان در لیبی بوده است.اگرچه در ابتدا ایده ی ناسیونالیسم عربی به همراه آمیزه ای از اسلام و برداشت های جهان سومی از سوسیالیسم دست بالا را داشت اما در ادامه گروه ها و دسته بندی های حاکم که خود دستخوش تحولات عدیده ای شدند بتدریج از ایده های اولیه ی خود فاصله گرفته و تبدیل به رژیم هایی شدند که وجه مشخصه ی آن فساد و ارتشاء بود. از الجزایر که از کوره ی یک جنگ رهائبخش خونین و سختی بدر آمد گرفته، تا حکومت های بعثی تحت تاثیر ایده های شبه سوسیالیستی میشل عفلق در سوریه و عراق، حکومت کودتایی شبه انقلابی در لیبی و سرمشق بزرگ آن یعنی دولت ناصر، همگی در مسیر تحول خود به آرمان های اولیه ی خود پشت کرده و به بازسازی مناسبات گذشته در شرایط بسیار دردآورتری پرداختند. اکنون دیگر مردم نه با رژیم های قرون وسطایی ای روبرو بودند که بخاطر خاستگاه فئودالی و تا حدود پیشا فئودالی هنوز از مرکزیت یافتگی چندانی برخوردار نبود، اکنون رژیم هایی نسبتا مدرن و مرکزیت یافته تمام قدرت را در دست گرفتند و آن را در خدمت منافع شخصی و گروهی خود قرار دادند. آنها نه تنها نتوانستند استقلال سیاسی خود را به محملی برای پیشرفت و منابع سرشار طبیعی را به ابزاری برای تضمین آن استفاده کنند، بلکه با گذشت زمان با فرصت سوزی های پی در پی استقلال سیاسی به انزوا و منابع طبیعی به وسیله ای برای ثروت اندوزی های محافل حاکم تبدیل شد. بیشتر این حکومت ها رزِم های انقلابی و شبه انقلابی دهه های پنجاه و شصت میادی هستند که در پروسه ی یک مبارزه ی طولانی ضد استعماری قدرت را بدست گرفتند و تبلور خواستها و آرمانهای رهایی بخش و استقلال طلبانه ی آنان بشمار می آمدند. مصر سادات دیگر هیچ قرابتی با آرمان های  
استقلال طلبانه و آرمانخواهانه ی ناصر نداشت. محافل حاکم اکنون با استفاده از استقلال بدست آمده خود وارد تعامل با "دشمن" استعماری شدند. از انقلاب در لیبی و الجزایر نیز چیزی جز عبارت پردازی های انقلابی و ماجراجویی های سیاسی باقی نماند.تمام دستاوردهای انقلابی در این دو کشور، که بقایای آن هنوز بصورت سطح بالاتر برخورداری مردم از آموزش و بهداشت، مسکن و کارآموزی در سال های اخیر به معضلی جدی در برابر ندانم کاری ها و سوء تدبیرهای محافل حاکم تبدیل شد. این کشورها ، با وجود برخورداری از مزایای بی شمار ، نیروی انسانی پویا و منابع طبیعی نامحدود، نتوانستند در پروسه ی تولید پیشرفتی را نشان دهند. شرکت در تقسیم کار جهانی، در پی پروسه ی جهانی شدن نیز، فقط در مقیاسی بسیار اندک و ناچیز تحقق یافت. عدم سرمایه گذاری های موثر در ایجاد فرصت های شغلی، در کنار جمعیت پویای این کشورها خیل عظیمی از جویندگان کار را تولید کرد، که نه تنها جذب بازار کار داخلی نشد، بلکه امکانی نیز برای خارج شدن از چرخه ی بیکاری، مهاجرت و نارضایتی اجتماعی فقر و مسکنت نیافت.اکنون در بستر چنین موقعیتی است که موج عظیم برآمدهای اجتماعی یکایک این رژیم ها را چون برگ خزان فرو می ریزد. در افکار عمومی چنین وانمود می شود که گویا فقط جوانان شهری، عمدتا برخوردار از امکانات فیس بوکی نیروهای محرک این تحولات هستند. نگاهی دقیقتر به زمینه ی اجتماعی این تحولات خلاف آن را به اثبات می رساند.     

تحول شرط قطعی و شیوه ی حیات هر نظامی است

مبارک هم به بن علی پیوست. البته نه اینکه خواسته باشد دوران بازنشستگی اش را در عربستان سعودی گذرانده باشد.نه منظورم اینست که از همان روزهای اول بر آمدن موج تغییر در شمال آفریقا و در کشورهای عربی یک لیست گنده ای درست شد شامل سران تقریبا همه ی کشورهای عربی.بن علی تونسی نخستین آنها بود که نامش از این لیست خط خورد.مبارک دومینش.مردم در تظاهرات 25 بهمن و اول اسفند می گفتند، نوبت به سید علی خودمان رسیده است. اما یکی اون وسط ها داد می زد: بابا چرا ما را قاطی عرب ها می کنید؟ بگذریم چنان که پیداست جام زهر را رد کرده اند به سرهنگ معمر قذافی رهبر لیبی. او هم با چنگ و دندان مقاومت کرده و از سر کشیدن آن امتناع می کند. البته چنگ و دندان که تخصص اژه ای خودمان است که در دادگاه مطبوعات سحر خیز بیچاره را ، که اکنون ماه هاست در زندان است گاز گرفته بود.معمر القذافی که خودش را هنوز رهبر انقلاب می داند دوبار در تلویزیون ظاهر شد. هر دو بار به نحوی عجیب و باور نکردنی.سخنرانی دوم او که در محل ساختمان مخروبه ی حمله ی هوایی ریگان فیلمبرداری شده بود، با آن نگاه های مشوش و پرسانش که گاهگاهی به دوربین ها خیره می شد مرا به یاد آخرین روزهای چائوشسکوی رومانیایی می انداخت که در نگاه مات و مبهوتش به دوربین عمق درمانده گی اش را به نمایش می گذاشت. گویی در پی یافتن سرنوشت محتوم خود در دوردستی نامعلوم بود.در سخنرانی اولش هم با طنزی که تنه به تنه ی خس و خاشاکی احمدی نژاد می زد، در حالی که چتری در دستش گرفته بود و در ماشین قراضه ای نشسته بود گفت که خیال داشته برود میدان انقلاب با جوانها(ی انقلابی) بحث کنه ولی حیف که بارون میاد! که البته بارانی در کار نبود و کسی معنای آن را نفهمید. البته احمدی نژاد گفت، بابا مگه میشه مردم خودته بکشی و به گلوله ببندی؟ صدای انقلاب را بشنو و فرصت به اصلاح مملکت خودت بده! اینجا ما نفهمیدیم منظور احمدی نژاد قذافی بود یا...بماند.
زمانی که قذافی در راس افسران انقلابی در لیبی کودتا کرد و پیروزی انقلاب سبز را اعلام کرد گفت که حکومت پادشاهی ادریس به تاریخ پیوست. البته به تاریخی که میدانیم "فاحشه ای است که با پیروزمندان همخوابه می شود".اکنون خود قذافی در موقعیتی ایستاده است که ادریس چهل سال پیش از این ایستاده بود.در آستانه ی پیوستن به تاریخ! هیچ توپ و تانکی و هیچ بمباران هوایی نمی تواند او را از برداشتن این گام واپسین در امان نگهدارد.تاریخ مدت هاست که داوری خود را درباره ی حکومتی که او برپا کرد اعلام کرده است. زمانی که او دیگر نتوانست با تاریخ گام بردارد و ضرورت تحول و روزآمد شدن را تشخیص نداد مقدمات فرا رسیدن چنین روزی را فراهم آورد. و امروز همه اشباح تاریخ سر قبرهای خود بر افراشته اند و ادعای طلب می کنند.یکی از دست آوردهای قذافی شکل دادن به یک ملت لیبیایی بود که می پنداشت حکومت طوایف را پشت سر نهاده و دولتی به معنای مدرن، دولت شهروندان برابر لیبیایی را بنا نهاده است.اما اکنون از بازماندگان ادریس گرفته تا طوایف بادیه نشین طلب سهم از قدرت می کنند تا چه پیش آید.اکنون هیچ ترفندی قادر به متوقف کردن موج برآمده ی تحول و تغییر نیست.چه نیروهایی خواهند توانست مهر خود را بر این تحولات بزنند؟ کدام نیروها محمل این تحولات خواهند بود؟ آیا زمان آن نرسیده است که  بحث ها را از "فیس بوک" به تامل در ریشه ها، علل و عوامل این تحولات و چشم اندازی که بر روی منظقه گشوده است متوجه کنیم؟ تحول شرط قطعی و شیوه ی حیات هر نظامی است.  

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

دق البابی بر دروازه های برج استبداد

اینکه ادعا می کنند فقط چند صد نفر فتنه گر و عوامل اسرائیل و فریب خوردگان بی بی سی به فراخوان موسوی و کروبی در روز 25 بهمن در خیابان ها دست به اغتشاش زدند دروغی بیش نیست، آنهم دروغی آشکارا بیشرمانه! گستردگی تنش نفس گیری که آسمان تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران را زیر بال های خود گرفته بود نباید از شمار مردم حاضر در خیابان ، بلکه از گستردگی و تب و تاب واکنش حکومت نسبت به آن دریافت که معلوم بود می دانند :"این کاسه لبریز است"! آری کاسه ی صبر مردم لبریز است و همگان می دانند که با حکومتی روبرویند که آماده ی پرداخت هر هزینه ای برای حفظ قدرت مافیایی خود است. بن علی و مبارک در برابر این آقایان کودکانی بودند که از بی مهری مام "وطن" قهر کردند و پس از کوچکترین ناملایمتی صحنه را ترک گفتند. اینها دارند برای همه ی دیکتاتوری ها آبرو می خرند. به قیمت جان و مال مردم. به قیمت آینده ی نسل هایی که هنوز باید از این کاسه ی نیمه خالی شکم سیر کنند و روزی بگذرانند. این حکومت دارد در برابر چشمان آگاه و بیدار مردم ایران و جهان پوسته می افکند. این حکومت دوران استحالی خود را پشت سر گذاشته است. سرکوب اپوزیسیون دیروز بود! امروز این حاکمیت تروریسم آشکار و بی هیچ تعارفی با مردم کوچه و بازار است.

۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه

گام نخست پس از پیروزی...

جنبش اعتراضی در مصر پس از سال ها تلاش های ناموفق، در هجده روز حکومت شبه نظامی مبارک را به عقب نشینی وا داشت تا به یاری یک حکومت انتقالی که سایه ی ارتش بر سر آن سنگینی می کند زمینه را برای استقرار آنچیزی که "دمکراسی" نام گرفته است آماده سازد. در این فرصت کوتاه دیدار "وبلاگی" جای تحلیل های دور و دراز این اوضاع نیست. فکر می کنم دست اندرکاران سیاسی در مصر نیز اکنون در سر در گمی کامل به سر می برند. سرعت تحول رویدادها چنان بوده است که نمی توان انتظار داشت هیچکدام از نیروهای دخیل قادر باشند روندی آتی این تحولات را پیش گویی کنند. آغاز و پایان این جنبش ها در شکل و در حد یک رویداد رسانه ای در اذهان افکار عمومی جهان حک می شود. شباهت آنچه که در مصر "انقلاب" نام گرفته است با انقلابی که در سال 1357، در 22 بهمن صورت گرفت فقط در مصادفت تاریخی آن است. آیا می توان چنین گفت که با پیروزی جنبش در مصر، این کشور تازه وارد مرحله ای شده است که جنبش در ایران با به سر کار آمدن ارتشبد ازهاری وارد آن شد، ولی نتوانست جنبش را "جمع و جور" کند و مردم را به خانه هایشان بفرستد؟ ارتش در مصر باید امنیت دوران انتقالی را تضمین نماید و مانع از رادیکالیزه شدن این جنبش شود. در اذهان عمومی رادیکالیزه شدن این جنبش ها مترادف است با پر رنگ تر شدن رنگ اسلامی آن. حامیان دیروزی حکومت مبارک و پشتیبانیان کنونی جنبش "دمکراتیک" قصدشان ممانعت از خروج مصر از چارچوب سیاسی، بین المللی و منطقه ای مورد قبول انانست. مصر نمی تواند موافقت های کمپ دیوید را لغو کند، نقش "متعادل" خود را در میان کشورهای عربی مورد بازبینی قرار دهد و به مواضع دوران ناصر باز گردد. کوشش ها عمدتا در این راستا سیر می کند که ابعاد این جنبش فقط در چارچوب "جایگزینی" و "انتقال قدرت" محدود بماند. وزنه ی سیاسی مصر آنقدر سنگین است که جایی برای "آزمون و خطا" باقی نمی گذارد. نمونه ی "ناگوار" انقلاب در ایران هنوز زنده تر و تاثیر آن ژرف تر از آنست که خواسته باشند اجازه دهند نمونه ی دوم آن سر بر آورد.
را حکومت قدرتمندترین کشور عربی از لحاظ اقتصادی، پس از عربستان سعودی در روند تظاهرات 18 روزه در دو سه شهر عمده ی این کشور سرنگون شد و آیا این حکومت چنان پوشالی بود که نتوانست، به غیر از "شتر سواران" پایگاه اجتماعی خودش را بسیج کند؟ "مبارک باید برود" کد اصلی این جنبش بود.حکومت هایی که مشروعیت خود را نه از مردم، بلکه از حامیان خارجی و با تکیه بر نیروهای نظامی و انتظامی اخذ می کنند در چنین روزهایی نمود تمام قد ضربه پذیری خود را به نمایش می گذارند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

جنبش ادامه دارد...

موضوع گسترش جنبش های اعتراضی در شمال آفریقا و خاورمیانه هنوز اذهان عمومی را به خود مشغول داشته است. هنوز نمی توان تحلیلی جامع از علل و عوامل گسترش سریع این جنبش های در منطقه ای بسیار وسیع از دیدگاه جغرافیایی و متفاوت از دیدگاه اجتماعی و تاریخی به دست داد. صاحب نظرهای سیاسی در خود این کشورها هنوز خود شگفت زده از سرعت گسترش این جنبش ها و رادیکالیزه شدن آن هستند ، اما من در عجبم که چگونه برخی از فعالان گستره ی اینرنتی ما هر روز تحلیل های تازه ای را ارائه می دهند و تا جایی پیش می روند که قبل از آنکه این جنبش ها به نتیجه ای برسند نه تنها آن را جمع بندی می کنند بلکه درس های آن را برای جنبش دمکراتیک مردم ایران به خوانندگان عرضه می کنند. نگاهی به سایت های "ایران امروز" و "اخبار روز" کافی است تا با نمونه های متعددی از این دست تحلیل ها روبرو شویم. شکی نیست که یک جنبش گسترده در کشورهای عربی در حال وقوع است و نیروهای گوناگون موجود، چه قدرت حکومتی و چه نیروهای سنتی هر یک می کوشند بر روند این نیروها تاثیر بگذارند و مهر خود را بر روند آتی تحولات بگذارند. در کنار آن با باز شدن فضای سیاسی نیروهای جدیدی در حال شکل گیری هستند که دارای منشا های سیاسی متفاوتی هستند. این نیروها نیز که بیشتر در روند جنبش های خیابانی کنونی تاثیرگذارند و نیروی خود را از آن جا می گیرند، اینها نیز در پی جهت دادن به این تحولات هستند. در کنار اینها نیروهای خارجی ، کشورهای ذینفع نیز در عمل در پی سنگین تر کردن کفه ی ترازو بسود خود هستند. در این میان موضع اسرائیل مخرب ترین موضع، حتی نسبت به منافع استراتژیک خود است. موضع دولت اسرائیل اینست که با بزرگ تر نشان دادن خطر "اخوان المسلمین"، و حتما در خفا کمک به تحقق آن، جنبش را بسوی فائق آمدن آنها سوق دهد. هدف پیروزی اسلام گرایان نیست، قصد آنان به شکست کشاندن این جنبش از طریق سرکوب جنبش و استقرار مجدد نظام گذشته است. آنها خواهان حفظ وضع موجودند. در همین رابطه است که چنین استدلال می کنند که کشورهای متمایل به غرب در میان کشورهای عربی - سنی استوارترین سنگر مانع سلطه ی ایران در منطقه بوده و مصر مبارک رهبری این جبهه را در اختیار دارد. با شکسته شدن این جبهه نیروهای متمایل به ایران در میان کشورهای عربی، از جمله سوریه و لبنان تحت نفوذ حزب الله دست بالا را خواهند گرفت. ترس از هلال شیعی، ترسی است که آنان می پراکنند تا غرب را از حمایت جنبش های اعتراضی باز دارند. این موضع نه فقط از سوی مقامات رسمی دولت اسرائیل بلکه متاسفانه از سوی تعداد زیادی از روشنفکران دوست اسرائیل در کشورهای اروپایی نیز که در گذشته به حمایت از جنبش های دمکراتیک کشورهای اسلامی برخاسته بودند ، و از جمله در حمایت از جنبش سبز در ایران فعالیت داشتند به چشم می خورد. برنارد لوی استروس، آلن فینکل کروت و آندره گلوکزمن، از روشنفکران و فیلسوفان موج نو فرانسه، که در گذشته در احزاب چپ و بعضا مائوئیستی فعال بوده اند و سالیانی است که از نظریه پردازان راست به شمار می آیند، اکنون در مطبوعات فرانسه بذر بی اعتمادی نسبت به این جنبش ها پراکنده می سازند. گویا بزرگ کردن خطر "اخوان المسلمین" را بهترین امکان برای تضعیف حمایت بین المللی از این جنبش ها و تفرقه افکنی میان نیروهای درون این جنبش اعتراضی یافته اند. آیا این ترفند کارساز خواهد شد؟ آیا مشابه چنین کوششی را در ایران مشاهده نمی کنیم که با اشاره به اعتقادات پاره ای از نیروهای جنبش سبز به اسلام و انقلاب سعی در پراکندن و تضعیف آن می کنند. سیاست و جنبش سیاسی ، آنهم در دوران انقلابی پدیده ای بغایت پویا است. آنچه که ایستا است موضع نظاره گران و تحلیل گران آن است. اشکال از جنبش نیست. اشکال از ماست که اغلب قادر نیستیم پا به پای جنبش حرکت کنیم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

آیا اتفاقی است که...

این روزها چشم ها در جهان به رویدادهای جاری در مصر و دیگر کشورهای عربی دوخته شده ودل ها نگران نتیجه ی این جنبش های فراگیر است. به یک معنا می توان با این تعبیر موافقت کرد که کشورهای عربی شمال آفریقا و خاور میانه اکنون پا به قرن بیست و یکم می گذارند و شاید بتوان این تعبیر را نیز پذیرفت که این جنبش ها شیپور آغازسیکل های انقلابی قرن بیست و یکم را دمیده اند. اما به جز این، با وجود شباهت های آشکار میان این جنبش ها و جنبش های به اصطلاح "رنگی" و حرکت های "نسل فیس بوکی"، که من میانه ای با این دست تعبیرات ندارم، نکات افتراق بسیاری را نیز می توان مشاهده کرد که پرداختن به یکایک آن در حوصله ی این نوشته ی کوتاه نیست. یکی از بارزترین این نکات حضور چشمگیر زنان در جنبش سبز در ایران و غیبت نگران کننده ی آن در جنبش مصر است. یا لاقل بگویم آنچیزی که ما از طریق تلویزیون و گزارش های خبری می بینیم و می شنویم حاکی از این غیبت معنا دار است، که امیدوارم معنای سویی نداشته باشد. یک مصری عاقل روزی گفت مسائل قرن بیست و یکم را نمی توان با طرح ها و فرایافت های قرن بیستمی حل کرد. گذشته از آن که چگونه می توان این اجمال را تفصیل کرد ، اجالتا می توان موافقت کرد که آدم هایی که حد اقل در دنیای زد و خوردهای سیاسی اواسط قرن گذشته پرورش یافته اند به زور می توانند مسائل موجود را درک کنند ، گذشته از آن که بتوانند نقبی به راه کوره ی حل آن بزنند. برای نمونه آقای اوباما، رئیس جمهور آمریکا و وزیر امور خارجه اش خانم کلینتون، که در گذشته ای نه چندان دور در کارزار انتخاباتی خود، که رقیب هم بودند، از ابزاری نهایت استفاده را کردند که امروز الگوی جنبش های اصلاح گرانه در جهان شده است و آن استفاده از اینترنت و رسانه ای اجتماعی رایانه ای است؛ منظور همان فبس بوک و تویتر است. اما همین آقای اوباما و خانم کلینتون برای سنداژ تحولات مصر فرستاده ای را با سوی قاهره گسیل داشتند که نه تنها گره ای را برای دستگاه دیپلماسی آمریکا نگشود ، بلکه با حمایت پر شور از لزوم ابقای حسنی مبارک در سمت خود موجب آبروریزی آنان شد. این همه را گفتم ولی شاید خواننده از خود بپرسد این صغرا کبرا چیدن ها چه رابطه ای با این موضوع داشت. موضوع موقعی روشن می شود که بدانیم این آقای فرانک ویسنر فرستاده ی اوباما به مصر کیست و در کدام مکتب درس آموخته است. آقای ویسنر پسر یک دیپلمات کار کشته و وارد به مسائل کشورهای عربی است، و به جز خدمت در ویتنام در دوران جنگ ، مسئول امور تونس در وزارت امور خارجه، سفیر آمریکا در هند، فیلی پین و بالاخره پنج سال سفیر ایالات متحده ی آمریکا در قاهره بوده است. اما جالبتر شغل آقای فرانک ویسنر پدر بوده است. آقای ویسنر که در جنگ جهانی دوم افسر اطلاعاتی بوده پس از جنگ در ارتباط با گروه آلمانی گهلن (ژنرال نازی ها)، که سرپرستی ایجاد سازمان جاسوسی در غرب آلمان تجزیه شده را بعهده گرفته و پس از آن در همین رابطه مشغول انجام وظیفه شده است. از جمله از نفوذ در مطبوعات مترقی گرفته تا تلاش در تاثیر گذاری بر حوادث سال 1956 در مجارستان. پیش از آن یدر سمت رئیس دایره برنامه ریزی سازمان سیا یک کار کوچک هم انجام داده و آن کمک به ریچارد هلمز در سرنگونی دولت مصدق و حکومت مترقی آربنز در گواتمالا. البته شرح خدمات او مفصل تر از اینست، اما همین کافی است که بتوانیم به این نتیجه برسیم که نه تنها کافی نیست که اذعان کنیم مسائل قرن بیست و یکم را نمی توان با طرح های قرن بیستم حل کرد بلکه لازم است که چهره هایی که مشغول حل این معضلات هستند نیز درس آموخته ی آن دوران نباشند. آدم ها را می توان از در بیرون کرد، ولی به جای آنان دیگرانی پیدا می شوند، بسیار وجیه الملله که با همان روحیات و با همان درک و برداشت از سیاست به جای آنان نشانده می شوند. آیا روزی خواهد رسید که در آمریکا نیز به جز رئیس جمهور دستگاه دیپلماسی نیز پاکسازی شود؟ ولی آیا این پاکسازی نیز سودی در بر خواهد داشت؟

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

بازهم مصدق، بازهم نفت

تابوشکنی به شیوه ی آقای زیبا کلام

واهیک کشیش زاده

آقای صادق زیبا کلام این روزها سر و صدای زیادی راه انداخته است. تقریبا روزی نیست که رسانه ها نيم نگاهی به جلوه فروشی سياسی ايشان نداشته باشند و گزارشی از سخنرانی‌ها و مناظره های او در مجامع رسمی از جمله در صدا و سیمای ج. ا. منتشر نسازند. گاه جانمايه ی این گزارشات جز آن نيست که آقای زیبا کلام یک تنه به جنگ باورهای عمومی جا افتاده در افکار عمومی جمهوری اسلامی رفته است و بی پروا بازنگری تاریخ دویست ساله‌ی ایران را دیکته می کند. ايشان از بازنگری تاریخی سخن می گويند که محصول چالش‌های پياپی آن همین نظام جمهوری اسلامی‌ای است، که هم اکنون یکی از ژرف ترين بحران های زندگی خود را از سر می گذراند و اين بحران به یک معنا شائبه‌هایی از همین تاریخ دویست ساله را یدک می‌کشد.

آقای زیبا کلام در مناظره‌ی تلویزیونی خود نقش رضا شاه در متحد ساختن ایران را برجسته ساخته و گفته است که دو عامل تاریخی بر موجودیت کنونی ایران سایه انداخته است. به نظر ايشان، يکی "شمشیر آغامحمد خان" و ديگری"چکمه های رضا خان" سرحدات و اتحاد ایران کنونی را تضمین کردند. نه اين سخنان و نه این نوع نگاه به تاریخ ایران تازگی ندارد، اما بر زبان راندن اين سخنان در صحن علنی و مجاز رسانه‌ای در جمهوری اسلامی تابو شکنی آشکاری بوده است، که شاید در اين شرايط تنها آقای زیبا کلام خود را مستعد انجام آن یافته است. يک دم نبايد فراموش کرد که در کدام برش زمانی بسر می بريم: در ماه ها و هفته هایی بسر می بريم که شهردار سابق تهران و رياست جمهور امروز، خس و خاشاک دگرخواه را ، که "بر کف خیابانها" روان شده بودند، به زباله دان تاریخ می روبد. جالب آن که آنچه امروز تاریخ مصرفش بسر آمده اعلام می شود، با دو دست به حقانیت انقلاب و تاریخ مجاهدات مردمی دویست سال سپری شده چسبیده است، ولی شگفتا نظری در مجالس امکان بروز می یابد که پایبندی چندان استواری با آن ندارد.

موضوع بهیچ وجه بر سر جزمیت در نگاه به تاریخ، آنهم تاریخ معاصر ایران، ــ تاریخی که ما هنوز وجود پس لرزه های آن را بر تن خود احساس می کنیم ــ نيست. ایران، در حداقل صد سال اخیر، بارها راه افراط و تفریط را طی کرده و هنوز نتوانسته است به گرانیگاه آرامش خود دست يابد. افراط و تفریطی که هنوز نیروهای کشش آن تاثیر گذارند و هر روز از جایی سر بر می کشند و تعادل مفروض و موعود را بر هم می زنند. سخنرانی آقای زیبا کلام درهمایش ملی ” نفت و سیاست خارجی در ایران، که از تاریخ ۱۱ اسفند ماه به همت مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام برگزار شد، دارای نکات درخور توجهی است که به نوبه ی خود تازگی دارد.

گزارشگر سایت "فرارو" می نویسد:"شاید تا پیش از این برخی از محققان از این نگاه به مسئله “ملی شدن نفت” پرداخته بودند، اما به نظر می‌رسد تاکنون هیچ یک از تحلیل‌گران با این رویکرد به مقایسه “ملی شدن نفت” و “هسته‌ای شدن” نپرداخته‌اند". و در ادامه افزوده است:"این استاد دانشگاه تهران با انجام مقایسه‌ای میان وضعیت پرونده هسته‌ای ایران و “ملی شدن صنعت نفت” مسئولین دیپلماسی ایران را از تکرار یک اشتباه تاریخی بر حذر داشت، وی معتقد است که ایران باید پیشنهاد آژانس و ۱+۵ درباره مبادله اورانیوم غنی شده را بپذیرد، همانگونه که مصدق باید فرمول آمریکا برای حل دعوای ایران و بریتانیا بر سر مسئله نفت را می‌پذیرفت". و به نقل از آقای صادق زیبا کلام، پژوهشگر سیاسی و استاد دانشگاه تهران آورده است که: «عنوان سخنرانی من در همایشنفت و سیاست خارجی” این بود که ملی شدن نفت اجتناب ناپذیر بود و این سوال را مطرح کردم که خود ملی شدن نفت تا چه حد ضرورت داشت؟ آیا برای ایران راه حل دیگری باقی نمانده بود و ما فقط باید نفت را ملی می کردیم تا به اهداف خود می‌رسیدیم؟» آقای زیبا کلام که در مناظره‌ی تلویزیونی خود در سیمای جمهوری اسلامی چنین اظهار نظر کرده بود که "مصدق را شریف ترین، ملی ترین و متدین ترین رجال سیاسی 200 سال اخیر ایران " می داند با بیان مواضع آمریکا نسبت به “ملی شدن” صنعت نفت اظهار کرد: «برخلاف تصوری که در ایران وجود دارد آمریکایی‌ها از ابتدا مخالف ملی شدن صنعت نفت نبودند، حتی در ابتدا تا حدود زیادی موافق ملی شدن بودند، به دو دلیل اولا احساس می‌کردند که انگلیسی‌ها به ایران اجحاف می‌کنند و قراردادی که در آن زمان مطرح بود خیلی یک جانبه و به نفع انگلیسی ها بود». زیبا کلام ادامه داد: «آن‌ها در امتیاز دارسی به ما ۱۶ درصد سود خالص را می‌پرداختند که البته در قراردادی که در زمان رضا شاه در سال ۱۳۱۲ منعقد گردید که معروف به قرارداد۱۹۳۳ است سودی که ما دریافت می‌کردیم تا حدودی بیشتر شد. اما همان موقع در عربستان و مناطق دیگر قراردادهایی که شرکت‌های نفتی آمریکایی منعقد می‌نمودند معروف بود به قراردادها پنجاه، پنجاه یعنی ۵۰ درصد سود متعلق به کشور دارنده نفت بود و ۵۰ درصد متعلق به کمپانی که سرمایه گذاری کرده بود». وی با بیان این مطلب که “این مسئله را اگر مقایسه می کردیم با مقداری که انگلیسی ها به ما می پرداختند از زمین تا آسمان متفاوت بود” افزود: « آمریکایی‌ها رفتار انگلستان را ناحق و ظالمانه می‌دانستند بنابراین معتقد بودند که ایرانی‌ها حق دارند و درست می‌گویند. شاید که راه حل ایران را درست نمی‌دانستند ولی در اساس اعتقاد داشتند نوع رابطه ایران و انگلستان در خصوص نفت باید مورد تجدید نظر قرار گیرد». آقای زیبا کلام دلیل دیگر آمریکا برای موافقت با “ملی شدن صنعت نفت” را چنین ارزیابی می نماید: «دلیل دیگرش این بود که آمریکایی ها نگران بودند که این موج ناسیونالیستی که در مسئله نفت در ایران بوجود آمده است موج ضد امپریالیستی و احساسات ضد بیگانه به نفع کمونیست ها تمام شود و باعث گردد آنها محبوب‌تر شوند». وی در ادامه افزود: «چرا که در آن مقطع حزب توده به عنوان حزب چپ بسیار با نفوذ بود و بسیاری از دانشجویان و روشنفکران و… از این حزب طرفداری می‌کردند. آمریکایی ها نگران بیشتر شدن نفوذ حزب توده بودند، بنابراین دلیل دیگری که تصور می کردند ملی شدن نفت و حل شدن آن کار درستی است این است که بهانه به دست چپ نیافتد.»

زیبا کلام با اشاره به راه حل‌های آمریکا برای حل معضل نفت ایران اظهار کرد: «نتیجه این است که آمریکا در آن زمان خیلی تلاش کرد که راه حل میانه بین ما و انگلیسی ها پیدا کنند، یکی از این راه حل‌ها قرارداد پنجاه، پنجاه بود که مرحوم مصدق آن را نپذیرفت و گفت این قرارداد منافع ما را تامین نمی کند.»

این استاد دانشگاه ادامه داد: «فرمول دیگری که آمریکایی ها مدنظر داشتند این بود که به مدت ۲ سال بانک جهانی به عنوان حکم بین ایران و انگلستان عمل نماید و درآمد‌های نفت در صندوقی تحت نظر این بانک جمع شود و بانک جهانی بخشی از آن را به عنوان کارمزد خود بردارد و بخش دیگری را به صورت علی الحساب به ایران و انگلستان بپردازد و بعد از دوسال تکلیف نهایی دعوا مشخص شود». وی با بیان محاسن این پیشنهاد افزود: «حسن بزرگی که این راه حل داشت این بود که به صورت غیر رسمی عملا حاکمیت ایران و ملی شدن نفت به رسمیت شناخته می شد یا این که همین قدر که از انگلستان خلع ید می‌شد کافی بود، البته خلع ید صورت گرفته بود و مرحوم مهندس بازرگان در راس یک هیئت خلع ید بعد از ملی شدن نفت به آبادان رفته بود و عملا تاسیسات نفت را از انگلیسی ها تحویل گرفته بودند».

اظهارات آقای زیبا کلام را می توان چنین جمعبندی کرد:

1- ملی شدن صنعت نفت در ایران اجتناب ناپذیر بود.

2- ملی شدن صنعت نفت تنها راه حل نبود.

3- آمریکایی ها موافق ملی شدن صنعت نفت در ایران بودند.

4- واکنش های منفی ایران نسبت به پیشنهادات آمریکا و پافشاری بر حاکمیت ملی، از جمله رد پیشنهادات 50-50 و حکمیت بانک جهانی، موجب برانگیختن مخالفت آمریکا با آن شد.

5- یکی از علل مخالفت آمریکا ترس آنان از افزایش نفوذ کمونیستها و حزب توده ایران بوده است.

6- بروز کودتا در ایران نتیجه واکنش های منفی ایران نسبت به پیشنهادات آمریکا بوده است.

حال بگونه ای گذرا بپردازيم به موارد پيشگفته:

ملی شدن صنعت نفت در ایران نه تنها اجتناب ناپذیر نبوده، بلکه نشانه ای از رشد آگاهی ملی و عزم راسخ مردم ایران نسبت به حراست از منافع ملی خود بوده است. آقای زیبا کلام رویدادهای حول و حوش ملی شدن صنعت نفت و سرنوشت غم انگیز آن را، که به کودتای آمریکایی-درباری 28 مرداد 32 در ایران و ساقط شدن حکومت ملی دکتر مصدق انجامید، بهانه قرار می دهد تا نفس ملی شدن صنعت نفت را زیر علامت سئوال ببرد، آنهم با این ادعا که "اجتناب ناپذیر بود". معلوم نیست چه کسی و چرا می بایست از وقوع آن اجتناب ورزد. دربار، اربابان انگلیسی و سر آخر آمریکایی آن، با صحنه گردانی نیروهای ارتجاعی در ایران سال ها کوشیدند که از وقوع آن جلوگیری کنند. این جنبش به ایران ختم نمی شد و نه تنها کشورهای خاور میانه، بلکه تمام جهان را در بر گرفته بود. آمریکایی ها در آمریکای لاتین با بیداری "حیات خلوت" خود دست و پنجه نرم می کردند و انگلیس در مصر نیز تحولاتی را پیش بینی می کرد. سر آنتونی ایدن در خاطرات خود چنین می نویسد: "روزی که من متصدی وزارت خارجه شدم آبادان از دست رفته بود و نفوذ ما در خاورمیانه رو به تنزل گذاشته بود. در مصر هم پیش بینی تحولاتی می شد که لازم بود مطالعه کنم تا بدانم از چه طریق خود را مقابل وضعیت قرار دهم و من یقین داشتم که قبل از هر چیز باید خود را متوجه کار نفت نمایم که منشاء این اختلاف بود" (به نقل از خاطرات و تالمات، ص181؛1379) اینکه آمریکایی ها موافق ملی شدن صنعت نفت در ایران بودند نیز ادعایی بیش نیست. ایدن وزیر خارجه ی انگلستان در همین کتاب خاطرات خود که از "خاطرات و تالمات دکتر محمد مصدق " نقل کردیم بصراحت نوشته است که آمریکایی ها در پی آن بودند که نگذارند مناقشات موجود میان دولت مصدق و انگلیس بر سر ملی شدن صنعت نفت به بی ثباتی سیاسی در ایران بیانجامد و ایران "کمونیستی شود". او چنین می نویسد:"برای ما بسیار ناگوار بود که از ترس کمونیسم بهرقیمتی که تمام شود با مصدق کنار آئیم و من هیچ وقت نمی خواستم قبول کنم اگر مصدق را قبول نکنیم ایران کمونیست خواهد شد"(همانجا). آمریکایی ها در این سال ها بدنبال ایجاد و تحکیم جبهه ی جهانی ضد شوروی و ضد کمونیستی خود بودند و در مورد ایران منافعی نداشتند که از دست بدهند. آنها بدنبال کشاندن ایران به این جبهه بودند. این انگلیس بود که منافع خود را در خطر می دید و می کوشید با کشاندن آمریکا به مناقشات با ایران کفه ی ترازو را بسود خود سنگین تر نماید. دکتر محمد مصدق که آقای زیبا کلام او را "شریف ترین، ملی ترین و متدین ترین رجال سیاسی 200 سال اخیر ایران" می داند چنین می نویسد:"سفیر (منظور سفیر انگلیس) مرا تحت نظر قرار می داد و می نگریست تا چنانچه کوچکترین تماسی با مامورین دولت شوروی پیدا کنم آن را بدولت خود گزارش دهد و سقوط دولتم را فراهم نماید". دکتر مصدق بر این اعتقاد بود که تا استالین در قید حیات بود نمی خواستند دولت را از طریق کودتا ساقط کنند و بدین خاطر نیز به توطئه‌ی روز 9 اسفند روی آوردند. با فوت استالین در 16 اسفند ماه بود که اوضاع برای تدارک مقدمات سقوط دولت مصدق مساعدتر گشت. و چنین بود که انگلیس ، که در ابتدا می کوشید خطر کمونیسم در ایران را انکار کند، اکنون با استفاده از ترس و سیاست ضد کمونیستی، آمریکایی ها را به جبهه ی خود کشاند تا اینکه با پیروزی کودتا ایدن "شب خواب راحتی کرد"(همانجا ص.192). اما آیا چنین خطری ایران را تهدید می کرد؟ دکتر مصدق نظر دیگری دارد:"شاهنشاه و ایدن از نظر ابقای حکومت فردی و استعمار با تسلط فکری حزب توده در ایران متفقند و از این رویه ی بر خلاف حق و حقیقت نظری جز این ندارند که هر کس در مصالح مملکت اظهاری بکند او را به حزب توده منتسب کنند و به مجازات برسانند تا هیچکس را این قدرت نباشد که از منافع مملکت و آزادی دفاع کند و از هر یک از سیاست های استعماری انتقاد نماید".(همانجا ص.189)

و اما در مورد پیشنهاد حکمیت بانک بین‌المللی و پرداخت غرامت. در این موارد نیز اسناد و مدارک کاملا روشن و تاکتیکی که آمریکایی ها و انگلیسی ها در پیش گرفته بودند، جای هیچ گونه تفسیر مغایری را باز نمی گذارد. دکتر محمد مصدق در خاطرات خود بصراحت می گوید که آنان در نظر داشتند با کشاندن ایران به مراجع بین المللی، دولت را مستاصل نمایند تا از پیگیری منافع خود چشم بپوشد. علاوه بر آن مصدق رویکرد مثبتی نسبت به این پیشنهاد داشت "اصل مداخله ی بانک و دو پایه‌ی مهم آن یعنی موقتی بودن این امر و لزوم تودیع قسمتی از درآمد برای تامین محل پرداخت غرامت مورد موافقت بود"(خواب آشفته ی نفت، دکتر مصدق و نهضت ملی ایران، محمد علی موحد، جلد اول، ص345، نشر کارنامه، 1378،تهران) این دکتر مصدق نبود که با اجرای طرح موافقت نمی کرد، بلکه این انگلیسی‌ها بودند که در آن امر خرابکاری می کردند زیرا هم با بریده شدن پای اتباع خود از اجرای طرح موافق نبودند و هم فرمول 50-50 را که بسود ایران تمام می شد قبول نداشتند. هم آمریکایی ها و هم انگلیسی اعتقاد داشتند 58 سنتی که بابت یک بشکه به ایران می رسید زیاد است و دکتر مصدق آن را اندک می دانست. علاوه بر آن دکتر مصدق در برابر فشاری که به ایران وارد می شد تا از کارشناسان انگلیسی استفاده کند، چنین موضعی اتخاذ کرد: "اخراج انگلیسی ها در دست دولت بود، ولی رجعت آن ها در دست دولت نیست.من یقین دارم که ملت ایران هیچ وقت راضی نخواهد شد که آنها به ایران مراجعه کنند"(همانجا ص.346). اما در خصوص قیمت نفت توضیحاتی که به مصدق داده شد چیزی از ابهام پیرامون اجرای طرح نمی کاست: "من به بانک بین المللی گفتم لازم است راجع به قیمت بین ما و شما توافقی حاصل شود تا اگر آمدید نفت را به جریان انداختید ما بدانیم شما به چه قیمت نفت را به حساب ایران حساب می کنید. بانک بین المللی گفت که چون من نمی توانم در این باب شخصا تصمیمی اتخاذ بکنم این مطلب موکول به این خواهد شد که بعد این را به شما اطلاع دهم"(همانجا، ص.347). پس این عدم موافقت دکتر مصدق نبود که این طرح را به شکست کشاند، بلکه "دکتر مصدق سخت دلواپس نتیجه‌ی مذاکرات بانک با بریتانیا بود و می خواست هرچه زودتر از چگونگی امر آگاهی یابد و از طریق لوی هندرسن فشار می آورد که بانک نمایندگان خود را برای ادامه‌ی کار به تهران بفرستد. اما بانک تحت فشار بریتانیا قرار داشت که تعجیلی در این کار روا نمی دانست و بر آن بود که دکتر مصدق باید مدتی دیگر با مشکلات درگیر باشد تا از پای درآید" (همانجا، ص 348). دکتر مصدق علیرغم آنکه در داخل با مخالفت گسترده‌ی نیروهای چپ و نیز از جناح راست فدائیان اسلام با طرح بانک بین المللی مواجه بود بر اجرای آن اصرار می ورزید. اما "بریتانیا همچنان در انتظار سقوط دکتر مصدق امروز و فردا می کرد و روی موافق نشان نمی داد". جالب است که نمایندگان بانک در گزارش سری خود به هندرسن بر این نکته تاکید داشته اند که هر دولتی که در ایران بر سر کار آید ایرانیان اجازه نخواهند تا اداره ی شرکت نفت باز به کارشناسان انگلیسی سپرده شود و آنها در موقعیتی هستند که بدون کمک خارجی تا سطح 25 میلیون تن در سال نفت خام تولید کنند و اداره ی عملیات تصفیه را تا سطح 5 میلیون تن بر عهده بگیرند.(همانجا، ص359)

در مورد پرداخت غرامت نیز اسناد به اندازه ی کافی گویاست. دکتر مصدق در خاطرات خود چنین می نویسد:"کشور مکزیک هم صنعت نفت را ملی نمود و صاحب امتیاز، که یک شرکت انگلیسی بود، سالها با آن دولت راجع به مبلغ غرامت اختلاف داشت و بالاخره کار به اینجا رسید که دولت مکزیک هشتاد میلیون دلار به شرکت صاحب امتیاز تادیه نمود و رفع اختلاف کرد. نظر به اینکه موقع ملی شدن صنعت نفت در مکزیک شرکت صاحب امتیاز در حدود چهار میلیون تن نفت استخراج می نمود و شرکت نفت انگلیس و ایران هم مقارن ملی شدن صنعت نفت در حدود سی و دو میلیون تن یعنی هشت برابر نفت مکزیک استخراج می کرد دولت ایران هم 640 میلیون دلار یعنی هشت برابر مبلغی که دولت مکزیک به آن شرکت داد از بابت اصل و یکصد و شصت میلیون دلار هم از بابت سود در مدت بیست سال که هر سال چهل میلیون دلار میشود بشرکت نفت انگلیس و ایران تادیه کند و حساب خود را تصفیه نماید". این پیشنهاد که مستر لوی متخصص معروف نفت آن را تدوین کرده بود با موافقت مصدق روبرو شد، ولی "بعد از فرستادن این پیشنهاد معلوم نشد چه پیش آمد و با چه اشخاص مذاکره نمودند که اوضاع ناگهان تغییر کرد و یقین حاصل نمودند بهر طریق می توانند دولت را ساقط نمایند" و "اگر بتوانند مالی را به ثمن بخس و نامشروع ببرند چرا حاضر شوند به نرخ عادله معامله کنند". و این در حالی بود که انگلیسی ها مخفیانه به استخراج نفت و خروج آن از زیر آب ادامه می دادند.(همان کتاب؛ ص361 و 362)

این همه در موقعیتی بود که دکتر مصدق و نهضت ملی ایران در برابر موج مخالفت های داخلی از چپ و راست مجبور به در پیش گرفتن سیاستی محتاطانه بود و علاوه بر آن دربار و ارتجاع داخلی از هیچ فرصتی برای سنگ اندازی در انجام مذاکرات فرو گذار نمی کردند. یکی از اشتباهات دکتر مصدق کوتاهی او در تحکیم تکیه گاه مردمی خود در داخل بود. و این حلقه ی مفقوده ای است که در مورد سیاست "غنی سازی" نیز به چشم می خورد. "غنی سازی" حق مسلم مردم ایران است، اما آیا مردم ایران به ابعاد و پیامدهای این حق خود بخوبی واقفند؟ آیا "غنی سازی" می تواند به نمونه ای از بیداری ملت ها و آگاهی یابی به منافع ملی شان منجر شود؟ آیا پافشاری بر این حق و پيامدهای آن بصورت تهدیدی بسیار جدی برای کشورهای منطقه، که سیاست همسویی با جمهوری اسلامی ندارند، تلقی نمی شود؟ عدم شفافیت سیاست جمهوری اسلامی ایران آیا به تشدید چرخه ی سوءتفاهم ها، بی اعتمادی ها و تردیدها نسبت به نیات آن منجر نمی شود؟ امروز ما نه فقط با افکار عمومی در جهانی رويارويم، که زیر نفوذ رسانه ای و تبلیغی غرب است، بلکه باید افکار عمومی همسایگانمان را هم در نظر بگیریم. هم پافشاری بر حقوق خود درست است و هم در پیش گرفتن راه تعامل با جامعه ی جهانی برای به کرسی نشاندن آن. اما آیا در همه ی سطوح چنین سیاستی امکان عملی دارد، آنهم در شرایطی که در داخل بذر بی اعتمادی و یاس پاشیده می شود و نگاهی تنگ نظرانه و انحصار گرانه پای اکثریت جامعه را از تصمیم گیری های بنیادی، که سرنوشت کشور را رقم می زند، بریده است. امروزه در ایران هم در اصول و هم در گزینش مکانیسم اجرایی اختلاف نظر اساسی وجود دارد. مسئله اینست که تا چه حد پافشاری بر حق "غنی سازی" عاقلانه است و آیا شایسته است که سرنوشت و آينده ی کشور را به آن گره زد، بگونه ای که برای بکرسی نشاندن آن تا پای وقوع یک جنگ و تجاوز خارجی پیش رفت؟ همه ی افکار عمومی جهان بر این امر واقفند که این تکنولوژی آینده ای ندارد و با ته کشیدن منابع اورانیوم عمر آن بسر خواهد آمد. تبعات روانی سلطه ی ایران بر فن آوری هسته ای خواب را از همسایگان عرب و غیر عرب، ولی همگی مسلمان، ربوده است و آنان را وادار خواهد کرد که بنوبه ی خود دست به چنین اقداماتی بزنند. هر ناظر آگاه و عاقلی اذعان خواهد کرد که جمهوری اسلامی ایران با وجود تبلیغات گوشخراش توان برابری تکنولوژیک با غرب در هیچ يک از گستره ی فن آوری هسته ای را ندارد. اگر امروز دانشمندان اتمی ایران به فن آوری غنی سازی مسلط شده اند، پژوهش های تکنولوژیک در کشورهای پیشرفته ی صنعتی در گستره هایی در جریان است، که ما هنوز دهه ها با آن فاصله داریم. مقایسه ی ملی شدن صنعت نفت و "غنی سازی" اگرچه در نگاه اول بر حق و تاکید بر لزوم تعامل با طرفین مذاکره برای دستیابی به یک توافق مرضی الطرفین بجا بنظر رسد، با اين وجود نه بستر و نه زمینه ی تاریخی آن اجازه ی انجام چنین قیاسی را می دهد.