از تماشای فیلم مریم فیروز در برنامه "آپارات" بی بی سی احساس ناخوشایندی به من دست داد.با توجه به اینکه این فیلم را بی بی سی به دنبال برنامه ی هفتاد سالگی بنیانگزاری حزب توده ایران پخش کرد هنوز برای من مسجل نیست که سازنده ی این فیلم کیست و با چه مجوزی موفق به ساخت آن شده اند. دیالوگ های پشت صحنه، که در پاره ای موارد با واکنش مریم فیروز مواجه می شد به نظر من زننده و در چند مورد در شان مریم فیروز نبود. خوشحال کننده بود که مریم فیروز با وجود رنج و عذاب فراوانی که در زندان کشیده روحیه مقاوم و ذهن چالشگر خود را حفظ کرده است. اما درست در همین لحظه که اوج خصوصیات انسانی او را به نمایش گذاشته اند، فراموش نکرده اند حضیض آنرا هم نشان دهند. مثل این گفته که نبوغ و جنون تن به تن هم می سایند، همان خانمی که زندگینامه ی او را می توان به شخصیت های رمان های ایزابل آلنده و یا توماس مان تشبیه کرد، در لحظه ای دیگر خرسک پلاستیکی و یا کاسه خالی ماست انبار می کند و مثل دختربچه های خل و چل(در سکانس فرانسه و آلمانی حرف زدن) لفاظی می کند.من نه اینها را غیر طبیعی می دانم و نه ادعا میکنم که مریم فیروز بری از این خصوصیات رایج در میان کهنسالان بوده است. نکته ای می خواهم به آن اشاره کنم اینست که فیلمسازان چه تصویری را از مریم فیروز به عنوان یک چهره ی تاریخی به نمایش گذاشته اند و با چه رویکردی به این چهره نزدیک شده اند. مقایسه کنید این فیلم را با فیلم های مشابه ای که از مشاهیر تاریخ معاصر ایران ساخته اند و در این بین فراموش نکنید در متن چه فرهنگی این فیلم ساخته و به نمایش گذاشته شده است.
۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه
خاتمی وفادار به خاتمی!
سید محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین، رهبر معنوی جنبش اصلاحگرانه در ایران، بی هیچ مقدمه ای، بی سر و صدا پای صندوق رای در شهرکی دورافتاده حاشیه تهران حاضر شد و به "جمهوری اسلامی" رای داد. او گفته است نمی خواسته با ندادن رای در کنار معاندان نظام قرار گیرد. به گفته ی او این "نظام" حاصل انقلابی مردمی است و این مردم هنوز از این "نظام" دل نکنده اند و او در پی اصلاح "این" نظام است؛ صغرا کبراهایی که آقای خاتمی برای ابراز دلایل رای دادن "شرمگینانه"ی خود آورده است، بجای خود قابل درک و احترام است؛ و می شود فهمید که از بیم تهدیدهای هولناک تصمیم گرفته است در زمانه ای که گویا همه ی شیرازه ها در حال گسیخته شدن است از نامش مایه گذارد و رای خود را در صندوقی اندازد که خروجی آن آشتی ملی نخواهد بود. خاتمی در اصلاحگری اصرار دارد و در این کار خود ثابت قدم است. اما مایه ی شگفتی است که چرا خاتمی ماه های پر حادثه ای را در سکوت مطلق سپری کرد و پس از اعلام شرایط شرکت در انتخابات که بنوبه ی خود منطقی ونشانه ی تیزهوشی سیاسی او بود، کلمه ای بر زبان نراند و نگفت که منظور ما از شرکت نکردن در انتخابات این نیست که رای نمی دهیم، منظورمان این بوده که لیست انتخابی نمی دهیم. اگر او می خواست همه ی پل ها را پشت سر جنبش اصلاحی نبندد، پیش از برگزاری انتخابات اعلام می کرد ما بصورت سمبلیک پای صندوق های رای می رویم و به جمهوری اسلامی رای می دهیم. او بخوبی می دانست که پشت سر او خلوت خواهد ماند و بیش از پنجاه درصد مردم ایران که از رای دهی ابا داشته اند دیگر چنین رای سمبلیکی هم به جمهوری اسلامی نخواهند داد.آیا او ، و همه ی آنهایی که به این شیوه ی عمل دل بسته اند می توانند موسوی و کروبی را متقاعد کنند که کوتاه بیایند و به سر کار خود بازگردند؟ اینها فراموش می کنند که موضوع دیگر واکنش به "نتیجه ی یک انتخابات مهندسی شده ریاست جمهوری" نیست. نمی شود انفعال سیاسی را بصورت یک فضیلت به مردم فروخت. رئیس جمهور "شرمسار" را مردم بخوبی می شناسند؛ او رهبر سیاسی جنبش نیست؛ او شخصیتی قابل احترام است که نقش معینی را در تاریخی معاصر ایران ایفا کرده است.همه ی رهبرهای معنوی جنبش ضرورتا رهبران سیاسی کارآزموده ، زبده و خردمند آن نیستند. او انسان فرزانه ای است که در این روزها با صدای بلند یکبار دیگر اعلام کرده است: جمهوری اسلامی نهایت آمال اوست. آیا مردم با او همراهی خواهند شد؟
۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه
چپ در انتظار گودو؟
به راستی بی بی سی بمناسبت هفتاد سالگی بنیانگذاری حزب توده ایران فستیوالی برپا کرده است. انتظار نمی رفت بنگاه سخن پراکنی دولتی انگلستان در یادبود این روز چنین گل بکارد. انگلیس در دو بزنگاه تاریخی در ایران معاصر سنگ تمام گذاشته بود. کودتای بیست و هشت مرداد 32 و ماجرای ساختگی کوزیچکین که به دستگیری های سال 61 انجامید. این فقط به حزب توده ایران مربوط می شود. تاریخ معاصر ایران خاطرات دیگری از این مهد تمدن و دمکراسی در حافظه ی خود ضبط کرده است.
همه چیز از برنامه ی چهل و پنج دقیقه ای آغاز شد و اکنون با چند ده مقاله تکمیل شده است. و هنوز هم ادامه دارد. من کمابیش تمام این مقالات را خوانده و یا از نظر گذرانده ام. ایکاش بسیاری از این نویسندگان از جدیت بی بی سی بهره ای می بردند و وقت بیشتری را صرف نگاشتن مقاله هایشان می کردند.
من در اینجا بنای آن را ندارم که به یک یک این مقالات اشاراتی داشته باشم. بنظر من مسئله سازترین مقاله ی این مجموعه ، مقاله ای است که بنظر عامه ی خوانندگانی که من از آنها درباره اش پرسیده ام و همواره این پاسخ را شنیده ام که مقاله ی نسبتا منصفانه ای بوده، مقاله ی آقای نیکفر است به نام "سختی قضاوت درباره حزب توده ایران".
در نگاه اول هم این مقاله از آنجایی منصفانه بنظر می رسد که سعی کرده درباره ی حزب در بستر تاریخی خود داوری کند، هم درسطح ملی و هم بین المللی. او بدرستی می نویسد که درباره ی تاریخ نمیتوان به "داوری های همسان" رسید و برای همین هم به جای رسیدن به نتیجه های مشترک باید بر سر ضرورت بحث به توافق رسید.اما موضوع اینجاست که آقای نیکفر خود در جای جای این مقاله داوری ها و احکامی را صادر کرده است، که معلوم نیست نتیجه ی کدام بحث است. برای نمونه او بسادگی و چنانکه پیداست در برابر اتهامی از این دست که "حزب توده ساخته و پرداخته ی بیگانگان" است و "عامل بیگانه" و "عامل سیاست خارجی اتحاد شوروی"، که در مقاله های بی بی سی نمونه های آن به فراوانی به چشم می خورد، خود در دفاع از حزب و رد این اتهامات، نکته ی دیگری بر آن می افزاید، که نه فقط دامنگیر حزب توده در ایران، بلکه شامل حال یک جنبش جهانی است. او می نویسد " حزب توده اگر عامل روس ها بوده، به دلیل ایدئولوژی خود چنین بوده است". اگر چه او بلافاصله به نسبی کردن این حکم می پردازد تا از زهر آن بکاهد.
اما مسئله سازترین فراز این نوشته جایی است که می نویسد:"قرنی که در انتظار گودو سپری شد". و اینکه:"این انتظاری بیهوده بود". و از آنجایی که گویا دو قلب در سینه ی آقای نیکفر می تپد باز در اینجا می نویسد:"اما انگیزه...درست و بحق بود" و اینکه "انگیختاری عقلانی بود که به خودی خود برساخته ی هیچ نیرنگی نبود و ...". آقای نیکفر با حسرت و مایوس از یک شکست تاریخی است که می نویسد:" و در همان وجود قرن بیستمی خود نیز امکان تفکر بازتابی را داشت، یعنی امکان تبدیل شدن به اندیشه ای که در خود بازبتابد، بر اندیشه بیندیشد، از موقعیت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقب هایی بزند برای خروج و رهایی". می گویم مایوس بی آنکه نویسنده را خواسته باشم با صفت هایی موصوف کنم که در اینجا جایش بود. اینجاست که تمثیل "انتظار گودو" معنا پیدا می کند. بکت در نمایش های خود بویژه "در انتظار گودو" و "بازی آخر" در صف سرشناس ترین نمایندگان یک ژانرادبی قرار گرفت.اگرچه توصیف بکت از پوچی و عبث زندگی، که در هیبت دو شخصیت اصلی نمایش، استراگون و ولادیمیر بخوبی نقش بسته و تصویری کاملا واقع گرایانه از مصائب زندگی انسانی و بن بستی که شخصیت انسان در هم کوفته شده و بی پناه در آن قرار دارد بدست می دهد اما آیا می تواند در حکم نمادی برای آنچه که گذشت مورد استفاده و یا حتی سوء استفاده قرار گیرد؟ اول و آخر "درانتظار گودوی" بکت شرح ناتوانی انسان است. استراگون که بر دیواری کوتاه نشسته و از پوشیدن کفش خود در می ماند می گوید "چیزی نمیشود کرد". و هنگامی که از آمدن گودو در پایان داستان مایوس می شوند و عزم رفتن از محل قرار خود، که نمی دانند کی و کجا بوده و فقط نشانه هایی مبهم از آن در ذهن در هم ریخته و آشوب زده ای دارند، می کنند استراگون روی به ولادیمیر می کند و می گوید: اگر فردا آمدیم با خودمان یک طناب می آوریم" و ولادیمیر پاسخ می دهد:" و اگر او نیامد خودمان را در همینجا آویزان می کنیم". آیا اینست درسی که می توان از "در انتظار گودو" آموخت؟ در نوبت بعدی خودمان دست بکار خودکشی خواهیم شد؟ رویکرد بکت، کامو و سارتر به انسانی است که اسیر مناسبات در هم پیچیده ای است که بقول بکت در همین نمایش نمی تواند شلوارش را بالا بکشد، یا نمی داند که شلوارش به پایش افتاده."می گویی شلوارم را پائین بکشم یا بالا؟".پیام آنها به انسانی که مستحق آزادی است، طغیان در برابر این مناسبات است، اما از نوشته ی آقای نیکفر چنین مستفاد می شود که تمام مبارزات یک قرن چیزی نبوده جز "در انتظار گودو". استراگون و ولادیمیر انتظار زیادی از آمدن گودو نداشتند، آنها امیدوار بودند که با آمدن گودو شکم گرسنه را سیر و جای گرم و نرمی برای خواب پیدا کنند. مدینه ی فاضله ی گرسنگان همین اندازه ، بقول فیلسوفان "گیتیایی" است. آیا شما می خواهید آنها را از همین اوتوپیا، تخیل خورد و خوراک و پوشاک هم محروم کنید؟ بکت در آخر این نمایش از زبان استراگون می پرسد:"اگر آمد چی" و ولادیمیر پاسخ می دهد:"خوب نجات یافته ایم"!
۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه
انقلاب فرهنگی
حالا که در جمهوری اسلامی برای بار چندم و پس از شکست های متوالی در سنگر نبرد فرهنگی زمزمه ی انقلابی دیگر بگوش می رسد، بی مناسبت ندیدم گریزی بزنم به یکی دیگر از انقلاب های فرهنگی سده ی گذشته، یعنی انقلاب اکتبر و تلاش هایی برای نوآوری های سترگ در گستره ی فرهنگ. البته در آنجا هم مثل ایران امروز ما بحث اصلی در وهله ی نخست پیرامون "فرهنگ زدایی" می چرخید و جانشین کردن فرهنگی از اساس متفاوت با آنچه که تا آنروز مرسوم و رایج بود. بدیهی است که اگرچه مضمون هر دو حرکت و حرکت های دیگری در این گستره واحد است و چنانکه نوشتم "فرهنگ زدایی" است اما تفاوت های فاحشی میان این نمونه های تاریخی وجود دارد که می توان گوشه هایی از آن را بر شمرد.تفاوت عمده ی نمونه ی روسیه با ایران این است که حرکت در ایران ضد فرهنگی است و واپسنگرانه. اینها می کوشند فرهنگ متعالی را که در سده های متوالی تمدن ایرانی و جهانی رشد و توسعه یافته به صورت های ابتدایی آن بازگردانند. اما در روسیه تلاش در راستای شکستن حصارهای بگذارید بگویم افقی و عمودی نشر فرهنگ بود. آنها تلاش داشتند حیطه ی شمول فرهنگ را از دایره ی نفوذ اقشار مرفه خارج کنند تا مردم عادی، کارگر و دهقان رها شده از بند استثمار نیز در تولید فرآورده های فرهنگی (بخوان خلاقیت هنری و ...) مشارکت داشته باشند. در روسیه ی شوروی بلافاصله پس از انقلاب اکتبر اشکال متنوع و نوین کار و زندگی بر اساس نظام شورایی رواج یافت. کوشش هایی چشمگیری در جریان بود تا فرهنگی کاملا نوین به این اقشار راه باز کند. مثلا در شعری که آنروزها بسیار از آن نقل می شد چنین گفته می شد:" (نقاشی های) رافائل را به نام نامی آینده بدست آتش بسپاریم. موزه ها را ویران سازیم و شکوفه های هنر را لگدمال کنیم". اما این شعر در واقع امر شعاری بود برای ترتیب دادن استودیوها وآتلیه های ویژه برای رونق دادن به کار و خلاقیت گروهی در هنر. قلب کارگاه های ادبی با آهنگ زندگی شهرهای مدرن و کارخانه های ماشینیزه می تپید. در موسیقی می خواستند حتی طیف محدود واریاسیون های نواهای سازهای سنتی را بشکنند تا بتوانند آن را گسترش دهند. مثلا گروه های همنوازی پر هیاهویی ایجاد شده بود که گروه های همسرایان به همراه سوت های کارخانه ها، غرش توپ و بوغ کشتی را در خود گرد آورده بود. مشابه آن در تئاتر هم به چشم می خورد . شهر خود صحنه ی اجرای تئاتر بود، نه تنها شهر بلکه کارخانه و مزرعه. و هنگامی که "برنامه ی نپ" لنین مسیر انقلاب را تغییر داد این کوشش ها نیز به آخر خط خود رسیدند. اما با این وجود یادگاری از یک تجربه برجای ماند که در تاریخ بیسابقه بود.اما حالا بر گردیم به جمهوری اسلامی...
۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه
28" مرداد" در راه است
در این صفحه و یا صفحه ای که در گذشته داشتم قول داده بودم که جزوه ی 28مرداد" کمیته ی مرکزی حزب توده ی ایران را که پس از کودتا در هیات اجرائیه ی کمیته ی مرکزی به بحث گذاشته شده و با رای اکثریت اعضای آن، که کیانوری از آن دسته نبوده، به تصویب رسیده و منتشر شده بود در سایت قرار دهم. در اذهان عمومی از این جزوه به عنوان سند تئورتیزه کردن انفعال نامبرده می شود. نگارش این سند را به گالوست (کلیا) زاخاریان نسبت می دهند، که در آن زمان به همراه محمد حسین تدین، داوود نوروزی و محمد شرمینی در شعبه ی تعلیمات حزب فعالیت داشتند و قرار بود برای نوسازی کادر رهبری حزب، که در دوران مهاجرت های ناشی از حادثه بهمن 1327 ( سوء قصد به جان شاه) و بگیر و ببندهای متوالی تضعیف شده و خوره ی اختلاف نظرهای گسترده به جان آن افتاده بود به این ارگان ها کوئوپته بشوند.چنانکه پیداست اعضای این شعبه دارای سمت گیری های سیاسی متفاوتی در درون حزب بودند.شرمینی، رهبر سازمان دارای موضعی رادیکال، نوروزی روشنفکر ژورنالیستی بدور از هرگونه رادیکالیسم سیاسی، که تا آخر عمر به آن وفادار ماند، کلیا زاخاریان از معدود روشنفکران ایرانی که آشنایی نزدیکی با ادبیات مارکسیستی داشت، و محمد حسین تمدن که گویا از همان ابتدا موافق سمتگیری حزب بسود حمایت از دولت محمد مصدق بود. کلیا زاخاریان در پی کشف شبکه افسران توده ای و ادامه ی فعالیت های انتشاراتی حزب دستگیر و کشته شد.
یکی از خوانندگان این سایت طی نامه ای مرا به یاد قولی که داده بودم انداخت و اکنون آن را برای انتشار آماده کرده ام.
یک اتفاق جالب در همین رابطه: برای اینکه دوباره مطالب آن را مرور کنم سری به کتاب مصاحبه ی کیانوری با اطلاعاتی ها که بصورت کتاب خاطرات (جلد اول) در ایران چاپ شده زدم و به یک یادداشت برخوردم (ص. 335) که کیانوری در آن تاکید کرده که نظر او درباره ی نوع واکنش حزب نسبت به کودتا نادرست بوده است و از سر نادانی و جهل درباره ی عمق تدارکات کودتایی انجام گرفته است.کیانوری در همین توضیح افزوده است که به همین خاطر هم در پلنوم چهارم نه او و نه اعضای پلنوم بر ضرورت این نوع واکنش پافشاری نکرده اند. این توضیح را البته من در اینجا نیاورده ام که سمپاتی خودم را نسبت به سند فوق الذکر ابراز کنم. مسئله اینجا است که این مبحث هنوز "باز باز" است.
۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه
روشنفکر دینی؟
مرحوم عرت الله سحابی در یکی از واپسین مصاحبه های خود در پاسخ به پرسشی درباره ی "روشنفکری دینی" چنین ابراز نظر کرده بود که "روشنفکری دینی به کچل مو فرفری می ماند". البته در درست بودن چنین تعبیری مناقشه ای نیست. روشنفکری و دینداری جفت مفاهیمی بشمار می آیند که بقول "اسلامی" های ما قابل جمع نیستند و می توان آن ها را ناسازه خواند Oxymoron. به باور دیندار این خرد الهی است که قوانین خود را به طبیعت حاکم کرده است و روشنفکر با خرد انسانی خود به دنبال شناخت و درک هستی است.
اما در اینجا بحث بر سر تعریف مفاهیم فلسفی نیست. اگر بحث را به این تعاریف محدود کنیم تنها پاسخ ممکن اینست، آری انسان دیندار، اگر در دینداری خود جدیت داشته باشد نمی تواند روشنفکر باشد، آنهم روشنفکری که محدودیتی برای افق اندیشه قائل نیست.
اما اگر بحث را از سپهر فلسفه به حوزه ی سیاسی منتقل کنیم و نیم نگاهی به تاریخ بیست سال اخیر در حوزه ی اندیشه در ایران بیاندازیم مسئله کاملا دگرگون می شود. آیا چنین نبوده است که چهره های دینداری که در حوزه ی اندیشه فعال بوده اند حد اقل در دو گستره به نتایجی دست یافته اند که نمونه ی آن را در حوزه ی روشنفکری (غیر دینی) سراغ نتوان کرد. در اینجا می خواهم به reflection مبانی فکری و واقعیت ساختاری وضعیت موجود اشاره کنم. حداقل می توان ادعا کرد که آن دسته از کنشگران اجتماعی که در حوزه ی اندیشه کارکرد داشته اند توانسته اند با تامل و درنگ در وضعیت موجود و بازتافت فکری آن به شناخت دست یابند. آنان نه تنها با این کار با وضعیت موجود زاویه پیدا کرده اند بلکه بتدریج به یک موضع 180 درجه ای مخالفت دست یافته اند. نتیجه ی کنش فکری شان نیل به شناخت بوده است. آنان شاید هنوز و یا هرگز به منشاء هستی پی نبرند، کما اینکه روشنفکران غیر دینی هم یقینا به چنین حقیقتی دست نیابند، اما در تعاملشان با واقعیات پیرامون به نتیجه ای رسیده اند که می توان از یک روشنفکر انتظار داشت.در اینجا این پرسش قد علم می کند که آیا در این کار تعبد دینی کارساز بوده یا افسار گسیختگی روشنفکرانه؟
از زاویه ی دیگری نیز می توان به این مباحث نگریست. قصد من جدل زبانی و یا پلمیک سیاسی نیست، اما نمی توان این واقعیت را انکار کرد که خاستگاه این مباحث از جایی است که کمترین انگیختار فکری وارد مجامع روشنفکری و جامعه می شود.مثلا اگر مباحثی را که برای نمونه آقای سروش، با وجود تمام محدودیت ها و کژ و کولگی ها، وارد مباحث روشنفکری کرده از تاریخ بیست ساله ی اخیر بزدائیم ، آیا چیزی از اینگونه مباحث در مجامع روشنفکری باقی می ماند؟ فراموش نکنیم که کار روشنفکر، کار فکری صرف نیست، بلکه کار روشنفکر ساختن عصایی است که جامعه را در راه شناخت به افق های فکری نوینی نزدیک تر کند. اگر بپذیریم که وظیفه ی روشنفکر، و اصولا خصلت روشنفکری با در هم شکستن حصارهای فکری تعریف می شود پس چگونه می توان ادعای روشنفکری کرد و تعریفی از روشنفکر به دست داد که تنها کار و خاصیت آن کشیدن حصار دور شمول آنست. بهترین وظیفه ای که "روشنفکران دینی" ما تا کنون انجام داده اند این بوده است که دائما مبانی فکری خود را به نقد کشیده اند. آنچیزی که به غلط در محافل روشنفکری ما بصورت "خرد نقاد" نام گرفته است ، خصیصه ای است که می توان تنها پیروان آن را از میان همین "روشنفکران دینی" جستجو کرد. در خارج از آن نه "خردی" می توان یافت و نه "نقدی" که مبتنی بر اندیشه ورزی باشد.
۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه
نظم نوین
جهان داره چهار اسبه به طرف نظم نوینی حرکت می کنه که با وجود تبلیغات گوش خراش درباره ی مشارکت عمومی در تصمیم گیری ها مردم کمترین سهم را در آن خواهند داشت! تعجب نکنید! این حرف نه از سر بدبینی مزمن و نه سیاه نمایی از سر عداوت با وضع موجود است. این را تا اینجاش داشته باشید و کمی هم به جنبش "دمکراتیک" در کشورهای عربی نگاه کنید بعد...
دیروز انتخابات پیش از موعد در پرتغال برگزار شد و مردم یک کشور بحران زده طبق معمول به کمپ راست رای دادند. به این امید که "سرمایه" می داند خرش را به کدام آخور ببندد. مجری اخبار تلویزیون دوم آلمان، که خبرنگار دنیا دیده و مجربی است این بخش خبری را با این جملات آغاز کرد: مردم در این انتخابات شرکت کردند و به حزبی رای دادند که کوچکترین تاثیر را بر سیاست آینده ی این فقیرترین کشور اروپای غربی خواهد داشت. سیاست این کشور را کسانی تعیین خواهند که قروض آن را پرداخت می کنند.
خبر دیگر اینبار نه غرب اروپا، بلکه بخش جنوب شرقی آن یعنی یونان. مردم یونان نسبت به سیاست های تحمیلی بانک جهانی موضعی انتقادی و اعتراض آمیز دارند و به درستی از به حراج گذاشتن دارایی های این کشور واهمه دارند. آنان می ترسند که یونان بار دیگر ، و اینبار نرم نرمک به مستعمره ی پولی آلمان تبدیل شود و این ترس خود را با نشان دادن علائم استیلای فاشیست ها بر اتحادیه اروپا در تظاهرات ابراز می دارند. در برنامه های رادیو تلویزیونی و مطبوعات آلمان در واکنش به این تبلیغات یونانی ها چنین می خوانیم و می شنویم: کسی که دستش را جلوی دیگران دراز می کنه باید دهنش رو ببنده و یا اونجایی که آدم غذا می خوره نباید برینه. ما پولتون را می دیم به پایمان هم می شاشید.و جواب هایی از این دست. اما آیا واقعا آلمانی ها و فرانسوی ها که بزرگ ترین سوداگران وضعیت کنونی بحرانی در این کشورها هستند یک شاهی از جیب خودشان بابت پرداخت بدهی های این کشورها خرج کرده اند؟
دمکرات های دو آتشه ی ما پیدا کنند حلقه ی گمشده ی این زنجیره را!
نتیجه ی اخلاقی:
مردم در شرایط بحرانی همیشه رایشان به محافظه کاران است برای تثبیت وضع موجود!
رای مردم در این شرایط پاپاسی نمی ارزد چون سیاست گزاری در سطح دیگری انجام می شود!
سیاست هنوز بر پاشنه ی قدیمی هرچه بامش بیش برفش بیشتر! می چرخد!
سیاست در اروپا تحمیلی است. تحمیل منافع کشورهای قدرتمند اروپا که خواهان تحکیم جای پای خود در رقابت های جهانی هستند به کشورهای دیگر عضو، به قیمت از دست دادن استقلال و حق حاکمیتشان!
این قافله هنوز به سر منزل مقصود نرسیده و کشورهای اروپای شرقی یکی بعد از دیگری قباله کشورشان را به نام تازه دامادهای آلمانی وفرانسوی خواهند کرد!
اگر نتایج دیگری سراغ داشتید به این لیست اضافه کنید!
اشتراک در:
پستها (Atom)