۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

چپ در انتظار گودو؟

به راستی بی بی سی بمناسبت هفتاد سالگی بنیانگذاری حزب توده ایران فستیوالی برپا کرده است. انتظار نمی رفت بنگاه سخن پراکنی دولتی انگلستان در یادبود این روز چنین گل بکارد. انگلیس در دو بزنگاه تاریخی در ایران معاصر سنگ تمام گذاشته بود. کودتای بیست و هشت مرداد 32  و ماجرای ساختگی کوزیچکین که به دستگیری های سال 61 انجامید. این فقط به حزب توده ایران مربوط می شود. تاریخ معاصر ایران خاطرات دیگری از این مهد تمدن و دمکراسی در حافظه ی خود ضبط کرده است.
همه چیز از برنامه ی چهل و پنج دقیقه ای آغاز شد و اکنون با چند ده مقاله تکمیل شده است. و هنوز هم ادامه دارد. من کمابیش تمام این مقالات را خوانده و یا از نظر گذرانده ام. ایکاش بسیاری از این نویسندگان از جدیت بی بی سی بهره ای می بردند و وقت بیشتری را صرف نگاشتن مقاله هایشان می کردند.
من در اینجا بنای آن را ندارم که به یک یک این مقالات اشاراتی داشته باشم. بنظر من مسئله سازترین مقاله ی این مجموعه ، مقاله ای است که بنظر عامه ی خوانندگانی که من  از آنها درباره اش پرسیده ام و همواره این پاسخ را شنیده ام که مقاله ی نسبتا منصفانه ای بوده، مقاله ی آقای نیکفر است به نام "سختی قضاوت درباره حزب توده ایران".
در نگاه اول هم این مقاله از آنجایی منصفانه بنظر می رسد که سعی کرده  درباره ی حزب  در بستر تاریخی خود داوری کند، هم درسطح ملی و هم بین المللی. او بدرستی می نویسد که درباره ی تاریخ نمیتوان به "داوری های همسان" رسید و برای همین هم به جای رسیدن به نتیجه های مشترک باید بر سر ضرورت بحث به توافق رسید.اما موضوع اینجاست که آقای نیکفر خود در جای جای این مقاله داوری ها و احکامی را صادر کرده است، که معلوم نیست نتیجه ی کدام بحث است. برای نمونه او بسادگی و چنانکه پیداست در برابر اتهامی از این دست که "حزب توده ساخته و پرداخته ی بیگانگان" است و "عامل بیگانه" و "عامل سیاست خارجی اتحاد شوروی"، که در مقاله های بی بی سی نمونه های آن به فراوانی به چشم می خورد، خود در دفاع از حزب و رد این اتهامات، نکته ی دیگری بر آن می افزاید، که نه فقط دامنگیر حزب توده در ایران، بلکه شامل حال یک جنبش جهانی است. او می نویسد " حزب توده اگر عامل روس ها بوده، به دلیل ایدئولوژی خود چنین بوده است". اگر چه او بلافاصله به نسبی کردن این حکم می پردازد تا از زهر آن بکاهد.
اما مسئله سازترین فراز این نوشته جایی است که می نویسد:"قرنی که در انتظار گودو سپری شد". و اینکه:"این انتظاری بیهوده بود". و از آنجایی که گویا دو قلب در سینه ی آقای نیکفر می تپد باز در اینجا می نویسد:"اما انگیزه...درست و بحق بود" و اینکه "انگیختاری عقلانی بود که به خودی خود برساخته ی هیچ نیرنگی نبود و ...". آقای نیکفر با حسرت و مایوس از یک شکست تاریخی است که می نویسد:" و در همان وجود قرن بیستمی خود نیز امکان تفکر بازتابی را داشت، یعنی امکان تبدیل شدن به اندیشه ای که در خود بازبتابد، بر اندیشه بیندیشد، از موقعیت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقب هایی بزند برای خروج و رهایی". می گویم مایوس بی آنکه نویسنده را خواسته باشم با صفت هایی موصوف کنم که در اینجا جایش بود. اینجاست که تمثیل "انتظار گودو" معنا پیدا می کند. بکت در نمایش های خود بویژه "در انتظار گودو" و "بازی آخر"  در صف سرشناس ترین نمایندگان یک ژانرادبی قرار گرفت.اگرچه توصیف بکت از پوچی و عبث زندگی، که در هیبت دو شخصیت اصلی نمایش، استراگون و ولادیمیر بخوبی نقش بسته و تصویری کاملا واقع گرایانه از مصائب زندگی انسانی و بن بستی که شخصیت انسان در هم کوفته شده و بی پناه در آن قرار دارد بدست می دهد اما آیا می تواند در حکم نمادی برای آنچه که گذشت مورد استفاده و یا حتی سوء استفاده قرار گیرد؟ اول و آخر "درانتظار گودوی" بکت شرح ناتوانی انسان است. استراگون که بر دیواری کوتاه نشسته و از پوشیدن کفش خود در می ماند می گوید "چیزی نمیشود کرد". و هنگامی که از آمدن گودو در پایان داستان مایوس می شوند و عزم رفتن از محل قرار خود، که نمی دانند کی و کجا بوده و فقط نشانه هایی مبهم از آن در ذهن در هم ریخته و آشوب زده ای دارند، می کنند استراگون روی به ولادیمیر می کند و می گوید: اگر فردا آمدیم با خودمان یک طناب می آوریم" و ولادیمیر پاسخ می دهد:" و اگر او نیامد خودمان را در همینجا آویزان می کنیم". آیا اینست درسی که می توان از "در انتظار گودو" آموخت؟ در نوبت بعدی خودمان دست بکار خودکشی خواهیم شد؟ رویکرد بکت، کامو و سارتر به انسانی است که اسیر مناسبات در هم پیچیده ای است که بقول بکت در همین نمایش نمی تواند شلوارش را بالا بکشد،  یا نمی داند که  شلوارش به پایش افتاده."می گویی شلوارم را پائین بکشم یا بالا؟".پیام آنها به انسانی که مستحق آزادی است، طغیان در برابر این مناسبات است، اما از نوشته ی آقای نیکفر چنین مستفاد می شود که تمام مبارزات یک قرن چیزی نبوده جز "در انتظار گودو". استراگون و ولادیمیر انتظار زیادی از آمدن گودو نداشتند، آنها امیدوار بودند که با آمدن گودو شکم گرسنه را سیر و جای گرم و نرمی برای خواب پیدا کنند. مدینه ی فاضله ی گرسنگان همین اندازه ، بقول فیلسوفان "گیتیایی" است. آیا شما می خواهید آنها را از همین اوتوپیا، تخیل خورد و خوراک و پوشاک هم محروم کنید؟ بکت در آخر این نمایش از زبان استراگون می پرسد:"اگر آمد چی" و ولادیمیر پاسخ می دهد:"خوب نجات یافته ایم"!

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

انقلاب فرهنگی

حالا که در جمهوری اسلامی برای بار چندم و پس از شکست های متوالی در سنگر نبرد فرهنگی زمزمه ی انقلابی دیگر بگوش می رسد، بی مناسبت ندیدم گریزی بزنم به یکی دیگر از انقلاب های فرهنگی سده ی گذشته، یعنی انقلاب اکتبر و تلاش هایی برای نوآوری های سترگ در گستره ی فرهنگ. البته در آنجا هم مثل ایران امروز ما بحث اصلی در وهله ی نخست پیرامون "فرهنگ زدایی" می چرخید و جانشین کردن فرهنگی از اساس متفاوت با آنچه که تا آنروز مرسوم و رایج بود. بدیهی است که اگرچه مضمون هر دو حرکت و حرکت های دیگری در این گستره واحد است و چنانکه نوشتم "فرهنگ زدایی" است اما تفاوت های فاحشی میان این نمونه های تاریخی وجود دارد که می توان گوشه هایی از آن را بر شمرد.تفاوت عمده ی نمونه ی روسیه با ایران این است که حرکت در ایران ضد فرهنگی است و واپسنگرانه. اینها می کوشند فرهنگ متعالی را که در سده های متوالی تمدن ایرانی و جهانی رشد و توسعه یافته به صورت های ابتدایی آن بازگردانند. اما در روسیه تلاش در راستای شکستن حصارهای بگذارید بگویم افقی و عمودی نشر فرهنگ بود. آنها تلاش داشتند حیطه ی شمول فرهنگ را از دایره ی نفوذ اقشار مرفه خارج کنند تا مردم عادی، کارگر و دهقان رها شده از بند استثمار نیز در تولید فرآورده های فرهنگی (بخوان خلاقیت هنری و ...) مشارکت داشته باشند. در روسیه ی شوروی بلافاصله پس از انقلاب اکتبر اشکال متنوع و نوین کار و زندگی بر اساس نظام شورایی رواج یافت. کوشش هایی چشمگیری در جریان بود تا فرهنگی کاملا نوین به این اقشار راه باز کند. مثلا در شعری که آنروزها بسیار از آن نقل می شد چنین گفته می شد:" (نقاشی های) رافائل را به نام نامی آینده بدست آتش بسپاریم. موزه ها را ویران سازیم و شکوفه های هنر را لگدمال کنیم". اما این شعر در واقع امر شعاری بود برای ترتیب دادن استودیوها وآتلیه های ویژه برای رونق دادن به کار و خلاقیت گروهی در هنر. قلب کارگاه های ادبی با آهنگ زندگی شهرهای مدرن و کارخانه های ماشینیزه می تپید. در موسیقی می خواستند حتی طیف محدود واریاسیون های نواهای سازهای سنتی را بشکنند تا بتوانند آن را گسترش دهند. مثلا گروه های همنوازی پر هیاهویی ایجاد شده بود که  گروه های همسرایان به همراه سوت های کارخانه ها، غرش توپ و بوغ کشتی را در خود گرد آورده بود. مشابه آن در تئاتر هم به چشم می خورد . شهر خود صحنه ی اجرای تئاتر بود، نه تنها شهر بلکه کارخانه و مزرعه. و هنگامی که "برنامه ی نپ" لنین مسیر انقلاب را تغییر داد این کوشش ها نیز به آخر خط خود رسیدند. اما با این وجود یادگاری از یک تجربه برجای ماند که در تاریخ بیسابقه بود.اما حالا بر گردیم به جمهوری اسلامی...    

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

28" مرداد" در راه است


در این صفحه و یا صفحه ای که در گذشته داشتم قول داده بودم که  جزوه ی 28مرداد" کمیته ی مرکزی حزب توده ی ایران را که پس از کودتا در هیات اجرائیه ی کمیته ی مرکزی به بحث گذاشته شده و با رای اکثریت اعضای آن، که کیانوری از آن دسته نبوده، به تصویب رسیده و منتشر شده بود در سایت قرار دهم. در اذهان عمومی از این جزوه به عنوان سند تئورتیزه کردن انفعال نامبرده می شود. نگارش این سند را به گالوست (کلیا) زاخاریان نسبت می دهند، که در آن زمان به همراه محمد حسین تدین، داوود نوروزی و محمد شرمینی در شعبه ی تعلیمات حزب فعالیت داشتند و قرار بود برای نوسازی کادر رهبری حزب، که در دوران مهاجرت های ناشی از حادثه بهمن 1327 ( سوء قصد به جان شاه) و بگیر و ببندهای متوالی تضعیف شده و خوره ی اختلاف نظرهای گسترده به جان آن افتاده بود به این ارگان ها کوئوپته بشوند.چنانکه پیداست اعضای این شعبه دارای سمت گیری های سیاسی متفاوتی در درون حزب بودند.شرمینی، رهبر سازمان دارای موضعی رادیکال، نوروزی روشنفکر ژورنالیستی  بدور از هرگونه رادیکالیسم سیاسی، که تا آخر عمر به آن وفادار ماند، کلیا زاخاریان از معدود روشنفکران ایرانی که آشنایی نزدیکی با ادبیات مارکسیستی داشت، و محمد حسین تمدن که گویا از همان ابتدا موافق سمتگیری حزب بسود حمایت از دولت محمد مصدق بود. کلیا زاخاریان در پی کشف شبکه افسران توده ای و ادامه ی فعالیت های انتشاراتی حزب دستگیر و کشته شد.
یکی از خوانندگان این سایت طی نامه ای مرا به یاد قولی که داده بودم انداخت و اکنون آن را برای انتشار آماده کرده ام.
یک اتفاق جالب در همین رابطه: برای اینکه دوباره مطالب آن را مرور کنم سری به کتاب مصاحبه ی کیانوری با اطلاعاتی ها که بصورت کتاب خاطرات (جلد اول) در ایران چاپ شده زدم و به یک یادداشت برخوردم (ص. 335) که کیانوری در آن تاکید کرده که نظر او درباره ی نوع واکنش حزب نسبت به کودتا نادرست بوده است و از سر نادانی و جهل درباره ی عمق تدارکات کودتایی انجام گرفته است.کیانوری در همین توضیح افزوده است که به همین خاطر هم در پلنوم چهارم نه او و نه اعضای پلنوم بر ضرورت این نوع واکنش پافشاری نکرده اند. این توضیح را البته من در اینجا نیاورده ام که سمپاتی خودم را نسبت به سند فوق الذکر ابراز کنم. مسئله اینجا است که این مبحث هنوز "باز باز" است.


۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

روشنفکر دینی؟

مرحوم عرت الله سحابی در یکی از واپسین مصاحبه های خود در پاسخ به پرسشی درباره ی "روشنفکری دینی" چنین ابراز نظر کرده بود که "روشنفکری دینی به کچل مو فرفری می ماند". البته در درست بودن چنین تعبیری مناقشه ای نیست. روشنفکری  و دینداری جفت مفاهیمی بشمار می آیند که بقول "اسلامی" های ما قابل جمع نیستند و می توان آن ها را ناسازه خواند Oxymoron. به باور دیندار این خرد الهی است که قوانین خود را به طبیعت حاکم کرده است و روشنفکر با خرد انسانی خود به دنبال شناخت و درک هستی است.
اما در اینجا بحث بر سر تعریف مفاهیم فلسفی نیست. اگر بحث را به این تعاریف محدود کنیم تنها پاسخ ممکن اینست، آری انسان دیندار، اگر در دینداری خود جدیت داشته باشد نمی تواند روشنفکر باشد، آنهم روشنفکری که محدودیتی برای افق اندیشه قائل نیست.
اما اگر بحث را از سپهر فلسفه به حوزه ی سیاسی منتقل کنیم و نیم نگاهی به تاریخ بیست سال اخیر در حوزه ی اندیشه در ایران بیاندازیم مسئله کاملا دگرگون می شود. آیا چنین نبوده است که چهره های دینداری که در حوزه ی اندیشه فعال بوده اند حد اقل در دو گستره به نتایجی دست یافته اند که نمونه ی آن را در حوزه ی روشنفکری (غیر دینی) سراغ نتوان کرد. در اینجا می خواهم به reflection مبانی فکری و واقعیت ساختاری وضعیت موجود اشاره کنم. حداقل می توان ادعا کرد که آن دسته از کنشگران اجتماعی که در حوزه ی اندیشه کارکرد داشته اند توانسته اند با تامل و درنگ در وضعیت موجود و بازتافت فکری آن به شناخت دست یابند. آنان نه تنها با این کار با وضعیت موجود زاویه پیدا کرده اند بلکه بتدریج به یک موضع 180 درجه ای مخالفت دست یافته اند. نتیجه ی کنش فکری شان نیل به شناخت بوده است. آنان شاید هنوز و یا هرگز به منشاء هستی پی نبرند، کما اینکه روشنفکران غیر دینی هم یقینا به چنین حقیقتی دست نیابند، اما در تعاملشان با واقعیات پیرامون به نتیجه ای رسیده اند که می توان از یک روشنفکر انتظار داشت.در اینجا این پرسش قد علم می کند که آیا در این کار تعبد دینی کارساز بوده یا افسار گسیختگی روشنفکرانه؟
از زاویه ی دیگری نیز می توان به این مباحث نگریست. قصد من جدل زبانی و یا پلمیک سیاسی نیست، اما نمی توان این واقعیت را انکار کرد که خاستگاه این مباحث از جایی است که کمترین انگیختار فکری وارد مجامع روشنفکری و جامعه می شود.مثلا اگر مباحثی را که برای نمونه آقای سروش، با وجود تمام محدودیت ها و کژ و کولگی ها، وارد مباحث روشنفکری کرده از تاریخ بیست ساله ی اخیر بزدائیم ، آیا چیزی از اینگونه مباحث در مجامع روشنفکری باقی می ماند؟ فراموش نکنیم که کار روشنفکر، کار فکری صرف نیست، بلکه کار روشنفکر ساختن عصایی است که جامعه را در راه شناخت به افق های فکری نوینی نزدیک تر کند. اگر بپذیریم که وظیفه ی روشنفکر، و اصولا خصلت روشنفکری با در هم شکستن حصارهای فکری تعریف می شود پس چگونه می توان ادعای روشنفکری کرد و تعریفی از روشنفکر به دست داد که تنها کار و خاصیت آن کشیدن حصار دور شمول آنست. بهترین وظیفه ای که "روشنفکران دینی" ما تا کنون انجام داده اند این بوده است که دائما مبانی فکری خود را به نقد کشیده اند. آنچیزی که به غلط در محافل روشنفکری ما بصورت "خرد نقاد" نام گرفته است ، خصیصه ای است که می توان تنها پیروان آن را از میان همین "روشنفکران دینی" جستجو کرد. در خارج از آن نه  "خردی" می توان یافت و نه "نقدی" که مبتنی بر اندیشه ورزی باشد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

نظم نوین

جهان داره چهار اسبه به طرف نظم نوینی حرکت می کنه که با وجود تبلیغات گوش خراش درباره ی مشارکت عمومی در تصمیم گیری ها مردم کمترین سهم را در آن خواهند داشت! تعجب نکنید! این حرف نه از سر بدبینی مزمن و نه سیاه نمایی از سر عداوت با وضع موجود است. این را تا اینجاش داشته باشید و کمی هم به جنبش "دمکراتیک" در کشورهای عربی نگاه کنید بعد...
دیروز انتخابات پیش از موعد در پرتغال برگزار شد و مردم یک کشور بحران زده طبق معمول به کمپ راست رای دادند. به این امید که "سرمایه" می داند خرش را به کدام آخور ببندد. مجری اخبار تلویزیون دوم آلمان، که خبرنگار دنیا دیده و مجربی است این بخش خبری را با این جملات آغاز کرد: مردم در این انتخابات شرکت کردند و به حزبی رای دادند که کوچکترین تاثیر را بر سیاست آینده ی این فقیرترین کشور اروپای غربی خواهد داشت. سیاست این کشور را کسانی تعیین خواهند که قروض آن را پرداخت می کنند.
خبر دیگر اینبار نه غرب اروپا، بلکه بخش جنوب شرقی آن یعنی یونان. مردم یونان نسبت به سیاست های تحمیلی بانک جهانی موضعی انتقادی و اعتراض آمیز دارند و به درستی از به حراج گذاشتن دارایی های این کشور واهمه دارند. آنان می ترسند که یونان بار دیگر ، و اینبار نرم نرمک به مستعمره ی پولی آلمان تبدیل شود و این ترس خود را با نشان دادن علائم استیلای فاشیست ها بر اتحادیه اروپا در تظاهرات ابراز می دارند. در برنامه های رادیو تلویزیونی و مطبوعات آلمان در واکنش به این تبلیغات یونانی ها چنین می خوانیم و می شنویم: کسی که دستش را جلوی دیگران دراز می کنه باید دهنش رو ببنده و یا اونجایی که آدم غذا می خوره نباید برینه. ما پولتون را می دیم به پایمان هم می شاشید.و جواب هایی از این دست. اما آیا واقعا آلمانی ها و فرانسوی ها که بزرگ ترین سوداگران  وضعیت کنونی بحرانی در این کشورها هستند یک شاهی از جیب خودشان بابت پرداخت بدهی های این کشورها خرج کرده اند؟
دمکرات های دو آتشه ی ما پیدا کنند حلقه ی گمشده ی این زنجیره را! 
نتیجه ی اخلاقی:
مردم در شرایط بحرانی همیشه رایشان به محافظه کاران است برای تثبیت وضع موجود!
رای مردم در این شرایط پاپاسی نمی ارزد چون سیاست گزاری در سطح دیگری انجام می شود!
سیاست هنوز بر پاشنه ی قدیمی هرچه بامش بیش برفش بیشتر! می چرخد!
سیاست در اروپا تحمیلی است. تحمیل منافع کشورهای قدرتمند اروپا که خواهان تحکیم جای پای خود در رقابت های جهانی هستند به کشورهای دیگر عضو، به قیمت از دست دادن استقلال و حق حاکمیتشان!
این قافله هنوز به سر منزل مقصود نرسیده و کشورهای اروپای شرقی یکی بعد از دیگری قباله کشورشان را به نام تازه دامادهای آلمانی وفرانسوی خواهند کرد!
اگر نتایج دیگری سراغ داشتید به این لیست اضافه کنید! 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

"عروس تعریفی"

از قدیم الایام گفته اند که "خمیر مایه ی دکان شیشه گر سنگ است؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد".حالا حکایت قهر و آشتی های روزهای اخیر آقای رئیس جمهوری تحمیلی با آقا است تا نگاه ها را دوباره متوجه کمپ کودتاچیان سازد و نشانه های یک شکاف بزرگ را چنان علنی کند که امکان ماله کشی آن هم دیگر مقدور نباشد. اما آیا این کشمکش ها و این مخالف خوانی ها فقط یک جنگ زرگری است یا دعوای دزدان سر تقسیم غنایم؟ احمدی نژاد که پاگون هایش را از "رهبری" دریافت کرده و بقول نویسندگان وطنی این حمایت و پشتیبانی "تمام قد" آقا بود که دولت محمود را در برابر امواج "خس و خاشاک" پا برجا نگاهداشت اکنون بخوبی احساس کرده است که کم کم دارد به همان "تدارکاتچی" نظام تبدیل می شود و وظیفه ای ندارد جز اجرای تمام و کمال و بی کم و کاست اوامر "رهبری" . نه در سیاست گزاری دست بازی دارد نه در انتخاب تیم اجرایی خود. از سوی دو جناح قانونگذاری و قضایی نیز که در ید اختیار یک خانواده است مدام تیر بغض سوی او و دولتش روان می شود و چنان که پیداست قرار است به شیر بی یال و دمی تبدیل شود که وعده داده اند "عورتش" را نیز ببرند!
چندی پیش از این گروهی پا به صحنه ی علنی سیاست گذاشت که خود را "عماریون" می نامد و قدم "مبارک" خود را نیز با دو وجیزه ی تفصیلی پیرامون تحولات پس از "کلید خوردن پروژه ی فتنه" مزین ساخت. درست در دورانی که کشمکش های سیاسی به قول بولتن تحلیلی "محراب اندیشه" به داخل اصولگرایان کشیده می شد این گروه با بولتن "موقعیت استخوان در گلو" در شهریور ماه سال 89 و سپس بولتن " کجا ایستاده ایم" در اسفند ماه همان سال مراتب نگرانی خود را نسبت به ولایتمداری آقای رئیس جمهور اعلام داشت. طبیعی بود که گروه های رنگارنگی در کمپ قدرت برای حفظ منافع خود پشت رهبری جبهه خواهند گرفت تا حریف خواهان اصلاحات را از کلیت نظام به بیرون پرتاب کنند. در این طیف رنگارنگ که شامل نیروهای محافظه کار -سنتی و افراطیون فاشیست مآب و نیز موتلفه های زیرکی که در سی سال گذشته موفق شده اند بی هیچ آسیبی از گردنه ها و پیچ های پر مخاطره عبور کنند، نیرویی نیز جای گرفته بود که برآمد خود را مدیون "مصلحت نظام" می دانست، مصلحتی که یکبار با تقلب شبانه از ریاست جمهوری کروبی - هاشمی جلوگیری کرده بود و بار دیگر همه ی قدرت خود را به میدان کشید تا نگذارد اصلاحات در جمهوری اسلامی نهادینه گردد و موسوی فرصتی برای رویارویی مجدد با خامنه ای را که اینبار ردای رهبری را بر تن کرده است بیابد. "عماریون" که در ابتدا "مراقب بودند خط نشکند" در فاز بعدی علنا درباره ایجاد حاکمیت دوگانه هشدار دادند و مسئولیت آن را به گردن رئیس جمهور و رئیس دفترش انداختند که گویا دارند نقشه های هاشمی را مو بمو به مرحله ی اجرا می گذارند."عماریون" در فازی که این شکاف هنوز نمود بیرونی نیافته بود (در جزوه ی کجا ایستاده ایم) هشدار می دادند که رئیس جمهور و رئیس دفترش می خواهند با طرح فرایافته ای انحرافی، ایران و مکتب ایرانی، پایگاه اجتماعی "فتنه" را بسوی حاکمیت جلب کنند، به یک سخن برنامه ای را به مرحله ی اجرا گذارند که اصلاح طلبان وعده ی انجام آن را داده بودند. جان کلام اینست، جلب حمایت اقشار میانی و  شهری. اما این تازگی نداشت. اصولگرایان، "رایحه ی خوش خدمت"، آبادگران و نامزدهای ریز و درشت انتخابات ریاست جمهوری با صورتی اصلاح کرده و کت و شلواری که نمونه های آن را مانکن های خوش چهره و خوش هیکل به تن می کنند در صدد جلب اعتماد این اقشار برآمده و هربار شکست خورده بودند زیرا مردم شاید در کلیات گول بخورند ولی در جزئیات هرگز.نه آقای خاتمی نیازی به چنین ادا و اطوارهایی داشت و نه آقای موسوی احتیاجی به اصلاح ریش! در این دوره بود که احمدی نژاد با پز حمایت از محرومان توانست آرای زیادی از این اقشار را به سود خود جلب کند و با حمایت دست های غیبی نام خود را از صندوق های رای گیری بیرون آورد.روشن است که روی آوردن بخشی از نیروهای سهیم در قدرت به منافع اقشار میانی جامعه بیشتر از سر ناچاری بود تا آزادانه. در همین بولتن های فوق الذکر نیز بخوبی خط قرمزهای حاکمیت برجسته شده است. در اینجا ما با دریافتی از حاکمیت و قدرت سیاسی سرو کار داریم که می توان آان را دریافتی بغایت افراطی و سرکوبگر نامید، دریافتی که ضرورتهای یک زندگی مدرن شهری قرن بیست و یکم را بر نمی تابد و به جرئت می توان آن را همان اسلام طالبانی ازنوع شیعی خواند.آنان بیراهه نمی روند هر گاه هشدار می دهند که قدرت سیاسی بدون روحانیون، بدون ولایتمداری، بدون درک رعیت بودن در برابر "رهبر" معنایی ندارد. آنان رقبای خود را در حاکمیت به ارتباط داشتن با "اجنه" متهم می کنند ولی خود عقب مانده ترین درک از اعتقادات مذهبی را شب و روز از هر منبر و بلندگویی تبلیغ می کنند. چنان شده است که بقول کاردینال پیر دایی "اگر نجات کلیسای کاتولیک هنوز میسر باشد آن فقط از دست ابلیس ساخته است"(هجدهم برومر لویی بناپارت، مارکس، فارسی ترجمه ی پورهرمزان، انتشارات حزب توده ایران،ص.170) تفاوتی که میان جناح موجود به چشم می خورد، حداقل در مورد مسائلی که امروز مطرح می شود در اینست که جناح احمدی نژاد - مشایی بر این نظر است که برای جلب حمایت اقشار میانی حاکمیت چاره ای ندارد جز تقبل برخی هزینه ها و این هزینه ها همان چیزی است که گروه رقیب آن را کار ابلیس و اجنه می داند. آنان راه تحمیل اراده ی خود به جامعه را در پیش گرفته اند و سرکوب را بهترین وسیله ی متحقق ساختن آن می دانند.
مسئله ی گرهی اینست که معضل موجود نه برخاسته از میل و اراده ی جناح های درگیر بلکه معضل عینی موجود در جامعه است که اکنون بصورت این درگیری آشکار شده است.مارکس در همین کتاب فوق الذکر در دوران کودتای لوئی بناپارت چنین می گوید:"بناپارت به عنوان قوه ی مجریه ای که به نیروی مستقل بدل شده است احساس می کند که رسالت او تامین " نظم بورژوایی" است. ولی نیروی این نظم بورژوایی طبقه متوسط است. به این جهت او خود را نماینده ی طبقه متوسط می شمارد و فرامین را با همین مفهوم صادر می کند. ولی او فقط از آن جهت چیزی شده است که نیروی سیاسی این طبقه را در هم شکسته و هر روز باز در هم می شکند. به این جهت او خود را مخالف نیروی سیاسی و مطبوعاتی طبقه متوسط می شمارد. ولی با دفاع از نیروی مادی این طبقه نیروی سیاسی آنرا دوباره بوجود می آورد. از این رو ناچار علت را باید حفظ کند و معلول را هر جا که بروز کرد از روی زمین بر اندازد.(همانجا، ص.170-171) 
داستان کنونی مشاجرات آدم را به یاد بخشی از کتاب "گفتارها"ی ماکیاولی می اندازد که در آن چنین آمده است:"رومیان به هنگام نزدیکی خطر برای جلب محبت توده ی مردم گشاده دستی نشان دادند و موفق شدند. وقتی که پورسنا به روم لشگر کشید تا خاندان تارکویینی را دوباره به قدرت برساند، سنای روم ترسید که مبادا توده ی مردم دوباره مهار حکومت را به دست شاهان بدهند تا مجبور به تحمل مشقات جنگ نشوند؛ و برای جلوگیری از این خطر مالیات نمک را با این استدلال لغو کرد که مردمان تنگدست از طریق پروردن و بار آوردن کودکان به قدر کافی به رفاه عموم یاری می کنند. بر اثر این اقدام سنا توده ی مردم رنج محاصره و گرسنگی و جنگ را بر خود هموار کردند."(ماکیاولی؛ گفتارها،ص.121؛لطفی،خوارزمی) حالا سیاست های احمدی نژاد در تقسیم بی حساب پول از بیت المال و نوازش محرومان هم بیشتر به این سیاست "سنای روم" می ماند تا سیاستی عاقلانه و با برنامه و از سر کفایت، صداقتی هم در آن یافت نمی شود. ماکیاولی در ادامه می گوید دولتها نباید همیشه منتظر آن باشند که دوران سختی فرا برسد و آنان با اعتماد به این مثال مردم نوازی کنند چون آنها می دانند آنان "خواهند ترسید که پس از رفع خطر آنچه را از روی اجبار داده ای پس بگیری".(همانجا).
حالا آشکار شد که باز بر طبق یک ضرب المثل فارسی "عروس تعریفی آخرش شلخته در می آید"، رئیس جمهوری که "رهبر" آنقدر برایش همت گذاشت و تعریف ها از او کرد چنین ناباب از کار در آمد.

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

دستاوردهای سمبلیک

هفته نامه ی آلمانی "دی سایت" (زمان یا زمانه) که به "معتبر" بودن شهرت دارد ، در شماره ی اخیر خود (7 آوریل 2011، ص.12)  مقاله ی مختصری دارد از روزنامه نویس سرشناس و قدیمی مطبوعات آلمان، کریستیان اشمیت هویر، که در گذشته حیطه ی کاری اش اتحاد شوروی بود و اکنون حد اقل در این مقاله به کوبا پرداخته است.
مدخل مقاله تحولات کشورهای حاشیه ی جنوبی و عربی دریای مدیترانه است، و اینکه این تحولات چه بازتابی در کوبا دارد. نویسنده ی مقاله گزارش گونه ای از یک گفتگو با یوآنی سانچز، بلاگر نام آور کوبایی بدست چاپ داده است. مجله ی آمریکایی "تایم" یوآنی سانچز را که درس خوانده ی فلسفه است، در سال 2008 در میان صد بانوی پرنفوذ جهان ذکر کرده، افتخاری که موجب دریافت جوایز گوناگون بین المللی و چاپ آثارش در "جهان آزاد" شد.
خانم سانچز در این گفتگو ، که ما فقط گزارشی از آن را در پیش رو داریم تعبیر زیبایی را بکار برده است، بدین گونه که گویا شهابی پر از ذره های دمکراتیک به زمین برخورد کرده و این ذره ها دارند به سرعت در سطح زمین پخش می شوند و به جان دیکتاتوری های موجود افتاده اند. صد ها سال طول کشید تا برده داری برکنده شد، استعمار نیز بالاخره مجبور به عقب نشینی شد. اما مرده ریگ آن احتضار دردناکی دارد. اما اکنون چنانکه پیداست فقط سقوط یک شهاب دایناسورهای تمامیت طلب را دارد از بین می برد.
در ادامه نویسنده می پرسد" در رابطه با تصویرهایی که از میدان تحریر قاهره و استعفای مبارک دیده ای چیزهایی نوشته ای و اینکه تنگه ی سوئز و دریای کارائیب چندانی باهم ندارند". خانم سانچز پاسخ می دهد:"تاریخ و فرهنگ در کوبا و شمال آفریقا منظومه ی متفاوتی را خلق کرده اند.اکنون هر دو در برابر یک پرسش سرنوشت ساز قرار گرفته اند، که در اینجا قیاس های اقتصادی و مردم شناسانه معنایی برای آن ندارد. پرسش اینست که مردم تا کی می توانند نبود آزادی را تحمل کنند. در لیبی، در قاهره و کوبا حکمرانان کاریسماتیک، به خود و خلق هایشان قبولانده اند که تامین مجانی بهداشت و درمان و آموزش عمومی رایگان به حفظ دایمی قدرت منجز خواهد شد و کسی آنرا مورد پرسش قرار نخواهد داد.اما نسل کنونی در شبکه ای به هم متصل شده است و برایش این دستاوردهای سمبلیک تحفه ای نیست. هدیه ای نیست که تا ابد باید از بابت آن متشکر بود و آن را مورد پرسش قرار نداد."
چنانکه پیداست در اینجا ما با پدیده ای بسیار پیچیده ولی در عین حال شایعی روبروئیم. نخست اینکه ما تا حال نمی دانستیم که مردم کشورهای شمال آفریقا از "دستاوردهای سمبلیک" خود دلزده شده اند. اگر بتوان در مورد لیبی، آنهم در محدوده ی تنگی بتوان از چنین دستاوردهایی در مورد دیگر کشورهای شمال آفریقا سخنی بمیان آورد. بر خلاف آن اغلب تحلیلگران بر این عقیده اند که این تحولات ریشه های اجتماعی دارد و و ناسازی پوسته ی سیاسی با رشد اجتماعی یکی از علل عمده ی بروز شورش های خیابانی گسترده در اغلب این کشورهاست. البته نه در تمام آنها. نیروهای سیاسی فعال چنین اعلام می کنند که حکومت های استبدادی حاکم در این کشورها مانعی برای توسعه ی گسترده ی اجتماعی بوده و استقرار دمکراسی باید اهرم و ابزاری باشد برای براه انداختن ماشین تحولات، فراموش نکنیم بهبود زندگی مردم هدف هرگونه تحولی است. از جمله بهبود وضعیت بهداشتی و درمانی و آموزشی و الخ. اما در مورد کوبا وضعیت بکلی بگونه ای دیگر است و انسان بیاد "دوراهه ی زندانی" می اندازد.Gefangenendillema و یا Prisoners dillema مبحثی در تئوری بازی است که بنا بر آن دو زندانی زمانی شانس بیشتری برای در رفتن از مجازات دارند که سکوت پیشه کنند، ولی از آنجایی که هیچکدام از آنها مطمئن نیستند که دیگری واقعا سکوت خواهد کرد یا نه با به جان خریدن مجازات نازل تری به جرم اعتراف می کند. برای کوبا درست همین وضعیت صادق است که یا باید این "دستاوردهای سمبلیک" را از کف بدهد و "آزادی" مورد نظر خانم سانچز را بدست آورد و یا سکوت را پیشه کند و منتظر موقعیت بهتری بماند که در موقعیت کنونی نا مقدر می نماید.